آرامگاه خانوادگی
آرامگاه خانوادگی
محمود آقا کارمند بازنشسته راه آهن بود . سوزنبان یا کادر اداری ، فرقی نمی کرد . پسرش فرهاد خوش سیما و جذاب بود .موهایی بلند و لخت با صدایی مخملی و خیلی هم خوش رو و خوش خنده . بعد از فوت مادر فرهاد ، محمود آقا زن دوم اختیار کرد . هرچند که در ابتدا روابط علنی نداشتند ولی همینکه اندکی رفت و آمد گاه و بیگاه زن بابا در منزل بیشتر شد ، اختلافات پدر و پسر هم به اوج رسید . فرهاد هم که هنوز در سوگ مادر بود ، پا را از فحاشی و کتک کاری فراتر گذاشت و گاهی پدر و زن پدر ، هر دو را از خانه بیرون می کرد . محمود آقا مرتب فرهاد را نفرین می کرد با صدای بلند و به نحوی که همه اطرافیان هم بشنوند . بعد از عقد رسمی زن دوم ، یکماه نشد که محمود آقا به مرگ طبیعی مرد و انگار فقط قرار بود یک حقوق مستمری از راه آهن برای آن زن دوم تا آخر عمرش بر قرار شود .
بتول زن مرده شور غسالخانه ، کارمند شهرداری بود و زن و شوهر باهم همکار و هر دو هم سالها بود که غسال بودند . این زوج هم مثل همه زن و شوهر ها گهگاه دعوا می کردند و به تیپ و تاپ هم می زدند . بیشتر بحث ها اما سر پول بود. طبقه بالای غسالخانه ، سوئیتی بود که شهرداری در اختیار بتول و مراد گذاشته بود . گاه خارج ساعات اداری و حتی برخی شبها وقت و بی وقت جنازه ای را می آوردند ، مراد که کلید سردخانه را داشت ، جنازه را می دید ، رسید می داد و پذیرش می کرد . صبح اول وقت هم به مدیر آرامستان گزارش می داد که شرح ما وقع شب قبل چه بوده است .
اخیرا فرهاد حال و روز خوبی نداشت . مرتب بد شانسی می آورد . از ناسازگاریهای همسرش تا نا رفیقی ها و بد مرامی ها و حتی این آخری یعنی اخراج اش از محل کار و بیکار شدن اش خیلی اذیت اش می کرد . به هر کسی از دوست و آشنا که می رسید و سفره دلش را باز می کرد و درد و دل می کرد ، همه یک چیز واحد می گفتند . عاق والدین شدی فرهاد . این جمله در بین همه مشترک بود . یک روز یکی از دوستانش به او پیشنهاد داد که غرورش را بشکند و یکی دو شب تا صبح برود کنار قبر پدرش ، توبه کند و تا خود صبح با گریه از محمود آقا بخواهد که او را ببخشد و برایش دعا کند. وقتی مشکلاتش بیشتر و بیشتر میشد این پیشنهاد هم جدی تر و پر رنگ تر میشد . انگار همه کارهایش قفل شده بودند و کلید این قفل فقط با دعای خیر پدرش محمود آقا خدا بیامرز باز میشد .
چند باری دم دمای غروب به آرامستان سر زد . داخل آرامگاه خانوادگی رفت ، آبی پاشید و کمی هم گریست . ولی وقتی که هوا تاریک شد و همه جا ساکت شد ، ترس و وحشت شدیدی سراسر وجودش را گرفت بطوریکه صدای ضربان قلبش را درآن سکوت آزار دهنده سر شب گورستان به وضوح می شنید . طاقت نیاورد و بیخیال توبه شد و بسرعت از آن محیط دور شد . ولی وقتی آن شب اندکی آنجا ماند ، برای اولین بار به ذهن اش رسید که چرا آرامگاه خانوادگی آنها اصلا برق ندارد ؟ یک روز برقکار آورد و سیم کشی رو کار کردند ولی در نهایت متوجه شد که از کنتور برق و انشعاب هم خبری نیست . دل را به دریا زد و تصمیم گرفت که در نهایت آن یک شب با شمع و چراغ قوه فضا را روشن کند .
دعواهای مراد و بتول بیشتر بر سر انعام هایی بود که همراهان متوفی به آنان می دادند . همان چیزی که مرسوم است . تا با احترام و دقت بیشتری جنازه عزیزانشان را بشورند . از طرفی بعضی وقتها هم ، پیش می آمد که ماههای متوالی از حقوق شهرداری خبری نبود و گذران زندگی فقط با همین انعام ها ممکن میشد . گاهی مراد و گاهی هم بتول ، تا جائیکه امکان داشت انعام ها را می پیچاندند . ولی وقتی ضایع می شدند ، دعوا بالا می گرفت . چون از در و همسایه خبری نبود ، با صدای بلند و راحت به همدیگر فحاشی می کردند . همیشه هم آخرش بتول با گریه مراد را نفرین می کرد که : الهی جنازه ات عین این زیر تریلی ها مونده ها بشه به حق علی .
در نهایت هم پول را مقر می آمد وباز می گرداند و قهر می کرد و شام هم نمی خورد و با تهدید می کرد که :
یه روز از دست توی بیغیرت میذارم و میرم . حالا ببین کی بشه .
بعد هم در رختخواب با صدای بلند گریه می کرد تا خوابش می برد .
مراد هم با خونسردی کامل جوابش معمولایکی از این سه جمله بود:
جایی راهت نمی دن ... جایی نداری که بری... گوه نخور بی بابا ننه.
فرهاد به برقکار سپرد وقتی که کارت تمام شد این کلید یدک آرامگاه را بده به یکی از این مرده شورها . برای انعام گاهی نظافت می کنند . گاهی هم برف روبی . بدی دست اون زنه بهتره .
فرهاد با پیشنهاد بچه محل های قدیم تصمیم گرفت واسه شروع و برای غلبه بر ترس و وحشت با سری گرم شده و در اوج مستی و راستی نزد پدر برود و شب توبه را مثل یک مرد سحر کند و همین کار را هم کرد .
بتول و مراد که روز سخت و پر کاری را پشت سر گذاشته بودند ، شب ، قبل از شام مشغول حساب و کتاب بودند که بازهم دعوا بالا گرفت .
مراداز اون تصادفیه که پنج شش نفر بودن ، له شده ها ، پرسید که چقدر دادن بهت ؟
بتول هم سرسنگین جواب داد اونا که چهار تا از مرده ها شون مرد بودن ، پس حتما به تو دادن ، نه به من ...
مراد : سگ تو روح آدم دروغگو . به من که دادن ، گفتن به خانم هم دادیم .
بتول : به من ندادن ! داده بودن که می گفتم . مگه تا حالا نگفتم!
مراد : از اون زن بیمارستانیه چقدر گرفتی ؟
بتول : کدوم رو میگی ؟ امروز شلوغ بود دیدی که ! چه میدونم کیو میگی؟
مراد: همون که صبح اول وقت با آمبولانس خارجیه آوردنش . جوون بود .
بتول : آهان ... اونو میگی ... آره دادن بهم .
مراد : خوب بنال بگو چقدر دادن ؟
بتول : نفهمیدم دستم خیس بود ... صد دادن ... دویست دادن ... چقدر دادن
مراد : ای زنیکه دروغگو ! آخه اونا با اون دک و پوزشون ، اون فامیلاشون ، اون ماشیناشون ، میگی صد دادن ! دویست دادن ؟
بتول : همون بغل دسته این دختره خاک ات کنم اگه دروغ بگم ... اونم واسه این دو زار پولا ... اه
جر و بحث بالا گرفت و فحش های رکیک و آبدار رد و بدل میشد . بتول که از همان نزدیک ظهر خوب می دانست که حتما شب برای دو میلیون تومانی که واسه جنازه اون دختر خوشگله همون که هی میگفتن مدل بوده ، سر صبح انعام درشتی گرفته و شب حتما واسه خاطرش استنتاق میشه و اصلا حال و حوصله دعوا و مرافهه را هم نداشت ، و هیچ هم خوشش نمی آمد که مثل همیشه در آخر مجبور شود همه پولش را عین این احمق ها دو دستی تقدیم مراد بکند ؛ همان نزدیک ظهر ، در دو سه مرحله یواشکی ، همان وقتی که مراد حسابی سرش شلوغ کارش بود ، دور از چشم جماعت ، متکا و دو پتو را با خود به آرامگاهی برد که کلیدش را داشت و گاهی هم آنجا را نظافت می کرد و از اون آقا خوشتیپه انعامی می گرفت . اینطوری هم ، حسابی مراد را می ترساند تا دیگر گوه اضافی نخورد و اینقدر گیر ندهد و هم آنقدر خسته بود که در این هوای خنک تا صبح راحت خوابش ببرد و فقط میخواست به مراد ثابت کند که بی کس و کار نیست و در شهر اقوامش همه او را دوست دارند و جایی دارد که به وقتش بگذارد و برود و شبی را آنجا بماند .
فرهاد وقتی نزدیک آرامگاه شد ، بطری را تا انتها بدون مزه سر کشید و داخل سطل زباله انداخت . حسابی گرم شده بود که وارد آرامگاه شد و در حالت خوش مستی با سنگ قبر پدرش نجوا می کرد . درد و دل می کرد . گریه می کرد .گاهی نیم نگاهی هم به سنگ مزار مادرش می انداخت و او را برای حرفهایش شاهد می گرفت . مرتب می گفت ببخشید ، جوان بودم ، نفهم بودم .انگار سه نفری در تاریکی دمدمای غروب دور میز آشپزخانه نشسته اند و فرهاد با هر دوی آنها ، هم پدر و هم مادر ، رو در رو صحبت می کند . آرام ولی با کلمه های کش دار و گاهی سنگین و البته خیلی هم منطقی . دلش خیلی سیگار میخواست . می طلبید و جلوی پدر و مادر زشت بود . درست نبود سیگار بکشد . هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و کم کم نوبت عذر خواهی بود و دیده بوسی . خسته هم شده بود از اینکه از غروب روی دو زانو نشسته بود . کم کم وا داد ، به پهلوی چپ دراز کشید و دست چپ اش را زیر سرش گذاشت و سنگ سفید مزار پدرش را با دست راست بغل کرد و درحالیکه گریه می کرد مرتب می گفت : محمود آقا منو ببخش ، غلط کردم ، گوه خوردم ، ترابخدا منو ببخش . نجواهایش کش دار می شدند و نا مفهوم کم کم پلکهایش سنگین شد که صدای شکسته شدن شیشه ای از فاصله ای دور سکوت گورستان را شکست . فرهاد کم کم خوابش گرفته بود و جملات را نصفه و نیمه بیان می کرد .
مراد با خشم فریاد زد : بی بابا و ننه جایی نداری که بری ، عنی هم نیستی که کسی بخواد ببردتت نصفه شبی ، میدونم که اونا بهت خیلی پول دادن .
بتول بدون آنکه کلامی پاسخ بدهد ، چادرمشکی اش را سر کرد، نگاهی با اخم به صورت مراد انداخت و از اتاق بیرون رفت و آنچنان محکم در سوئیت را بهم زد که شیشه های بالای در شکست و پخش زمین شد و تمام راهرو با خرده شیشه یکی شد . بتول با دمپایی جلو بسته ، با چالاکی در آن تاریکی بسرعت از روی شیشه ها رد شد و خیلی مراقب بود که شیشه به پایش نرود و زخمی نشود . طول خیابان اداری آرامستان را طی کرد و بعد کمی آرام دوید تا در ردیف آرامگاهها به آرامگاه خانوادگی ای رسید که از همان ظهر عمدا در آن را باز گذاشته بود و پتو و متکا اش را آنجا گذاشته بود . بسرعت داخل پرید و فقط مراقب بود که مراد تعقیب اش نکرده باشد . یکی دوبار سرش را یواشکی بیرون برد و تمام طول مسیر را پایید . هیچ خبری نبود . فقط صدای جیرجیرک می آمد و از دور دستها صدای واق واق زدن یه گله سگ به گوش می رسید . کم کم چشمش به تاریکی مطلق عادت میکرد .
مراد هاج و واج از گستاخی بتول و رفتاری که تا بحال سابقه نداشت ، رفت پشت پنجره و رفتن بتول را تا جائیکه امکان داشت از پشت پنجره نگاه می کرد ، پرده را کامل کنار زد به امید اینکه بتول بایستد یا از ترس پشیمان شود و برگردد . آنقدر با نگاهش تعقیب اش کرد تا اینکه در تاریکی مطلق و پشت شاخ و برگ درختهای خیابان اداری از نظر گم شد .
مراد با خودش گفت : کجا رفت این زنیکه احمق ؟ تا بحال سابقه نداشت که اینطوری قهر کنه . از تمام فامیلها خیالش راحت بود . اوصولا کسی بتول را آدم حساب نمی کرد که بخواهد شب به منزلش برود . فقط خواهرش . ولی برای رفتن به خانه خواهرش در دهات هم این وقت شب ماشین گیرش نمی آمد . اما اگر خانه خواهرش برود، باجناق اش چه خواهد گفت؟اینها به درک فردا صبح جواب مدیر آرامستان را چه بدهد ؟ جنازه های اموات مردم چه می شود ؟ نکند از کار اخراجش کنن ؟ اگر این خانه سازمانی را از او بگیرند کجا برود ؟ نخواهند بروند از شهرستانهای اطراف غسال زن بیاورند و هزینه را از حقوق او کم کنند ؟ مگر غسال زن به این آسانی ها پیدا می شود .تمام این افکار ذهن اش را شخم می زدند و مراد داشت دیوانه میشد . نه بخاطر بتول و اینکه ناموس اش کجا رفته و الان چه می کند ؟ بلکه فقط و فقط نگران شغل اش بود و اعتماد و آبرویی که پیش مدیر آرامستان از دست می داد . چه جوابی داشت که بدهد ؟
سریع به خودش آمد ، خیلی تند و فرز شلوارش را پوشید و از خانه خارج شد . کفش هایش را از جا کفشی بیرون انداخت یه لنگه اش کمی آن ور تر افتاد و یکی دو قدم با پای برهنه قدم برداشت تا بپوشد و در حالیکه هنوز کفش اش را درست و حسابی به پا نکرده بود ، کف پایش سوخت. شیشه ای زخمت و خشن کف پایش را برید ،بی مقدمه ناله اش به هوا رفت . برای لحظه ای چشمانش را بست و مشت هایش را بهم فشرد . بازحمت زیاد خودش را کنترل کرد و لنگان لنگان و به سختی در مسیری که آخرین بار بتول را دیده بود در همان خیابان اداری آرامستان ، به راه افتاد .
بتول پتو را دولا پهن کرد و روی آن نشست . نفس عمیقی کشید ودست برد لای پستانهای نرم و کش آمده اش و کیف پارچه ای سفیدی که با پارچه متقال خودش دوخته بود را بیرون آورد . بوی عرق میداد ولی پر از پول بود . بعد از مدتها دلش میخواست همه پولهایش را خوشگل روی زمین بچیند و بشمارد و لذت ببرد از اینکه چقدر پول دارد . در آن تاریکی به وضوح چشمهایش برق می زد . به آرامی اسکناس ها را به ردیف کنار هم می چید . یک ردیف . دو ردیف . حالا دیگر باید کمی عقب تر می رفت تا روی پتو جا برای بقیه اسکناس ها هم باشد . در آن تاریکی که دیگر قشنگ به آن عادت کرده بود ، دندانهای سفیدش در قاب چهره خندان اش خودنمایی می کرد . مرتب در ذهن اش تصویری از خرید کردن در بازار طلا فروشها را مرور می کرد . دکانهای طلا فروش های بازار راست هم بودند . پر نور و درخشان . کساب ها همه لبخند به لب داشتند و همیشه یک دستشان در ویترین های پراز طلا مشغول مرتب کردن و چیدن بود . هم النگو دوست داشت و هم گردنبند . از بچگی النگوی جفت دوست داشت . اما از دست این مراد قرمساق نمی توانست چیزی بخرد . الان یه جورایی احساس می کرد که روی این پتو از حقوق یک ماه و یا دوماه هم بیشتر پول دارد و چقدر احساس خوشبختی میکرد . از دور دست صدای واق واق گروهی سگها شنیده میشد و بجز آن ، سکوت محض تمام آرامستان را در بر گرفته بود .
فرهاد که در این لحظه بطور کامل خوابش برده بود ، دست راستش از روی لبه سنگ مزار پدرش جدا شد و خودش خیلی راحت بحالت طاق باز برگشت و خوابید ولی همان دست راست اش شتلق به موزائیک های کف آرامگاه برخورد کرد . طنین صدا در محوطه شش متر در هشت متر آرامگاه پیچید .
بتول در حالیکه دست چپش هنوز مشغول نوازش اسکناسهای ردیف شده روی پتو بود به آرامی و با تعجب برگشت و در تاریکی که چشمهایش دیگر کاملا به آن عادت کرده بودند ، در فاصله چند متری خودش جنازه ای را دیدکه طاقباز دراز به دراز افتاده است . با وحشت زیاد و از ترس جیغ بلندی کشید و تصور کرد که جن دیده و باصدای بلند شروع کرد به بسم الله بسم الله گفتن چون خیلی به سمت راست چرخیده بود و حسابی هم ترسیده بود ، گردنش گرفت و خشک شد و به پته په افتاد . در حالیکه گردنش به سمت راست بدنش و روبه هیکل فرهاد خشک شده بود ، بسرعت و کورمال کورمال اسکناسها را جمع می کرد و در آن شرایط خودش هم خوب می فهمید که حتما تعدادی اسکناس جا مانده و همه را کامل جمع نکرده است .
مراد که گرمی و رطوبت خون را قشنگ حس می کرد ، ترس و وحشت از بیکاری و نا امیدی از پیدا کردن بتول تمام تمرکزش را از او گرفته بود ، به زمین و زمان فحش میداد و همه را در بدبخت شدن اش مقصر می دانست در آن شرایط لنگان لنگان راه می رفت و رد خفیفی از خون از خود بجا می گذاشت ، ناگهان، وقتی صدای جیغ بتول را شنید ، قند در دلش آب شد و چشمهایش از شادی برق زدند و امید به زندگی اش برگشت . زیر لب گفت : گیرت آوردم ماچه سگ تخم حروم . بعد قدمهایش را بلند تر و محکمتر به سمت منبع صدا یعنی ردیف آرامگاه های خانوادگی برداشت .
بتول که الان دیگر شعاع دست کشیدن هایش روی پتو برای جمع کردن اسکناس ها مرزهای پتو را رد کرد بود و علنا روی موزاییک سرد آرامگاه دست می کشید و مرتب لبه پتو رابالا میداد ومی کاوید که مبادا اسکناسی باقی نمانده باشد ، وقتی حرکتی از جنازه ندید ، کمی به خودش آمد و بسم الله بسم الله گفتن هایش آرامتر و ملایمتر شد. وقتی بیشتر دقت کرد ، متوجه شد که انگار جنازه خروپف می کند .کف دست چپ اش همچنان موزاییک های سرد و کثیف کف آرامگاه و زیر پتو را در آن تاریکی شب می کاوید ، هرچه اسکناس هم در دست راستش جمع کرده بود مجددا به جای امن ِداخل سوتین و لای پستانهایش هدایت کرد . در همان حالت نسشته خودش را روی زمین کشید و کمی به جنازه نزدیک تر شد . حالا دیگر شک نداشت که این جنازه ، جنازه نیست و هیکل مردی است که خیلی سنگین و عمیق خوابیده .
مراد به آرامگاه اول و دوم که رسید خیلی زود فهمید که تا آرامگاه چهارم و حتی پنجم هم در همه آرامگاه ها بسته اند . جلوتر اما ، چشم یاری نمی کرد . تاریک بود . کم کم داشت نگران میشد . بعد از صدای جیغ ، صدای دیگری از بتول نشنیده بود . در حالیکه همچنان از کف پایش خونریزی شدیدی داشت ولی لنگان لنگان و تند تند از جلوی در آرامگاههای خانوادگی رد میشد . در را امتحان می کرد ، قفل بود ، نگاهی به داخل می انداخت ، در آن تاریکی هیچ چیزی جز چند سنگ قبر دیده نمی شد و با عجله سراغ آرامگاه بعدی میرفت . شیشه در و پنجره برخی آرامگاه ها شکسته بودند که کار برایش راحت میشد ولی وقتی به آرامگاهی می رسید که تمام شیشه هایش سالم بودند و داخل خوب دیده نمیشد ، چند لحظه ای نفس را در سینه حبس می کرد و گوشش را به پنجره می چسباند طوریکه صدای ذوق ذوق زدن رگ پاره شده پایش را هم در آن سکوت محض متوجه میشد و در نهایت بسرعت سراغ آرامگاه بعدی می رفت .
بتول وقتی نزدیک تر شد از روی موهای لخت و بلند فرهاد جنازه را شناخت .اما صدای خرو پف اش آنقدر بلند و واضح شده بود که یقین پیدا کرد این همون آقاهه است که گاهی کلید همین آرامگاه را بهم میده تا اینجا را نظافت کنم . مردک احمق چرا اینجا گرفته خوابیده ؟ مگه خودش خونه و زندگی نداره ؟
نزدیکتر شد ، به آرامی صدا زد : آقا ؟ چند ثانیه ای مکث کرد و بلند تر گفت : داداش ! هی عمو ...صورتش را که نزدیکتر به صورت فرهاد کرد متوجه بوی گند زهر ماری شد . زیر لب گفت : خاک بر سرتون ، زهر ماری کوفت می کنید و میایید اینجا گپه مرگتون را میگذارید که چی بشه بدختها ؟ دوباره صورتش را نزدیک به صورت فرهاد کرد اما اینبار بینی خودش اش را گرفت که بوی الکل اذیت اش نکند و به آرامی با پشت دست چند ضربه به صورت فرهاد زد . سعی کرد در گوشش بلند تر صدایش بزند و صورتش را خیلی نزدیکتر کرد که یک مرتبه صدای بلند مراد در اتاقک آرامگاه پیچید : قرمساق حرومزاده چه گهی میخوری اینجا ؟ ببینم این تن لش کیه این وسطه ؟
بتول در حالیکه همچنان روی زمین نشسته بود ، به آرامی برگشت و با خونسردی جواب داد : خفه شو الدنگ ، زر مفت هم نزن این یارو صاحاب این آرامگاهه است . زهر ماری کوفت کرده ، نمی دونم چرا اینجا خوابش برده ؟
بی تفاوت به حضور مراد ، الان بتول جرات بیشتری پیدا کرد و شروع کرد به تکان تکان دادن فرهاد و بلند تر گفت : هی آقاهه ... هی عامو ... هی آقا ... . با تو ام بتول ... چه گهی داری میخوری ؟ ولی بتول بی تفاوت به کارش ادامه داد.
مراد که خون زیادی ازش رفته بود و خونسردی و بی تفاوتی بتول را هم نمی توانست تحمل کند ، با هدف کتک زدن و با انگیزه مشت و لگد زدن به سمت بتول هجوم برد . از آنجا که کوتاه زمانی بود که پای راست خودن آلودش را روی زمین میکشید و در تاریکی هم ، پتو دولایه ای را که کف آرامگاه پهن شده بود و لبه هایش کنار رفته و بالا آمده بودند ، راهم نمی توانست ببیند ، و از طرفی تمام انرژی اش را هم در لگدی که میخواست حواله بتول کند ذخیره کرده بود ، همینکه خواست پای چپش را بلند کند و حواله پهلو و کمر بتول کند ، یک مرتبه پایش به پتو گیر کرد و با شدت هر چه تمام تر سکندری خورد و با آنچنان صدای بلندی نقش زمین شد که فرهاد از خواب پرید . مراد با صورت نقش زمین شد . پیشانی اش به لبه تیز صیقل خورده سنگ مزار مادر فرهاد برخورد کرد و از چند جا شکافت و از بینی و پیشانی اش خون فوران زد و دست راستش طوری شکست که علنا از آرنج آویزان شد .از درد با صدای بلند نعره می زد و فحش میداد .
فرهاد هاج و واج و در حالی که هنوز مست و گرم بود ، گرمای قطرات خون پیشانی مراد را روی صورتش حس کرد . چند ثانیه ای طول کشید تا هر سه هاج و واج به همدیگر نگاه کردند تا اینکه مراد از هوش رفت و دراز به دراز در کف آرامگاه پهن شد .
شهرام صاحب الزمانی . نهم اردیبهشت ماه بسال صفر دو
تهران . سهروردی شمالی
عکس رسانهای است که گاه بیشتر از هزاران واژه را در یک شات مختصر میکند و لحظهای از زمان و مکان را فریز میکند، عکس به وسیله مهارتهای تکنیکی، موقعیتشناسی و زاویه دید عکاسش، یک برش زمانی و مکانی را جاودان میکند.