حاج اتحاد
حاج اتحاد
مرد طوری دستهایش می لرزید که صدای شلق شلق بهم خوردن استکان با نعلبکی و قندان با در شیشه ای اش لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد . ناگهان استکان چای داغ را برداشت و یکضرب همه را هورت کشید و وقتی سینی را در هوا بلند کرد ، قندان در هوا رها شد و حبه های قند در هوا پخش شدند ، همچنان سینی در دستش می لرزید که ناگهان سینی را محکم به صورت و گوش زن کوبید . چهره اش از خشم عین آن وقتهایی شده بود که خون جلوی چشمانش را می گرفت و دیگر هیچ چیزی حالیش نمی شد . مثل همیشه به لکنت افتاد و پرسید :
- چی چی چی چی میگه این بچه ؟ هاآآآآ تو تو تو تو تو چه گهی خوردی ؟
زن که گریه امانش را بریده بود ، زیر لب مرتب پسر بچه اش را نفرین می کرد که مرده شور ببردت اینقدر چرت و پرت میگی . این حرفها را از کجات در میاری بچه سرتق هوچی فتنه درست کن .
در حالیکه باریکه نازنکی از خون از گوشش جاری شده بود مرتب به مرد التماس می کرد و می گفت : بخدا با مادرم و خواهرام رفته بودیم . این سرتق هذیان میگه خدا لعنتش کنه .
مرد که سفیدی لایه نازکی از گچ روی ابروها و شقیقه اش خودنمایی میکرد ، در این هفت سالی که از ازدواج شان می گذشت هیچگاه تا این حدعصبانی نشده بود . نه بد دل بود و نه غیرتی . گچکار ساده ای بود که غالب روزهای هفته دوغ آب می زد و کشته می کشید ور دست معمار. بعد از خدمت ازدواج کرده بود و همسرش که دختر وسطی خاله بزرگه اش بود را برایش گرفته بودن . تند تند نفس می کشید ، با صدای بلند فریاد زد : مهین پ پ پ پ پ پرسیدم این بچه چی چی چی چی چی میگه ؟ هان ؟ مهین هق هق گریه می کرد و شانه هایش می لرزید .پوست سفید سمت چپ صورتش که سینی خورده بود ، قرمز شده بود و متورم . در حالیکه اندام ظریف اش را میان پاهایش جمع کرده بود ، با گریه گفت:
رسول بخداحاج اتحاد را همه می شناسن ... اون با همه زن ها اینطوری حرف میزنه ... دست خودش نیست ...
رسول که به وضوح لب هایش می لرزیدند ، چمشهایش گرد تر از همیشه شد و با تعجب پرسید : با همه زنها ؟ عجب ... عجب ... عجب ... یعنی با مادر و خواهرتم ؟ گوه خورده این د دد د د دیوث قرمساق . پاشو بریم جلو مغازه اش تا تکلیف این هر هر هر هر هرزه را معلوم کنیم.
مهین خودش را در آغوش همسرش انداخت و گفت : آبرو ریزی نکن دم عروسی . جلو باجناق هات زشته بخدا . خصوصا جلو این تازه داماده .
- با جناق هام هم ، یک یک یک یک یک یک از یک بی غیرت ترن ...
مهین سرش را روی سینه شوهرش گذاشت و گفت :
- حاج اتحاد چیزی توی دلش نیست . با همه زن ها اینطوریه . حالا پسره زده به کون نکشیده تو هم واسه من غیرتی شده و چرت و پرت میگه .اصلا گوه خورد آمد توی مغازه ...
رسول با تندی و خشم مهین را از سینه هایش جدا کرد و سمت جالباسی و سپس سمت در رفت . مهین با همه ریز نقشی و اندام ظریف اش سریع جستی زد و بلند شد و جلوی در ایستاد و گفت :
- رسول ! آبرو ریزی نکن .. الان بازار تعطیله ! کجا میخوای بری ؟ حالا آخه مگه اون چی گفته اصلا ؟
رسول کمی آروم شد و با تعجب به صورت مهین خیره نگاه کرد و گفت :
- آخه اون د د د د د د یوث از کجا همه چی زن های این شهر را میدونه؟ ها ؟ د د د د د دیوث مال همه را هم میدونه و درست هم میگه . جا جا جا جا کش ... ب ب ب ب ب بذار برم ... آتیش بزنم مغازه شو ...خراب کنم سرش اون حجره شو . اصلا شماها غلط کردید بدون مرد رفتید خرید عروسی
حاج اتحاد ، که خودش بخوبی میدانست تاحالا حتی برای زیارت قم هم ازدروازه شهر اراک خارج نشده ، پیرمرد نورانی بود با محاسنی بلند و سفید و جای مهر در پیشانی . حجره ای بزرگ در بازار سرپوشیده قدیمی اراک داشت . حجره ای که سقفی با تیرهای چوبی داشت و دیوارهایی با گچ های کم رمق و ریخته شده . میز بزرگی در وسط حجره بود که روی آن بصورت فله انبوهی از لباس زیر زنانه غالبا به رنگهای سفید و سیاه و خاکستری و کرم و قهوه ای تلمبار شده بود و همیشه چند تایی از مشتری هایش خانمهایی بودند که گوشه چادر را به دندان گرفته و با هر دوست از بین این انبوه لباس زیر ها در حال انتخاب بودند . کمی آنطرف تر میز کوچکتری هم بود که انواع لوازم آرایش بصورت فله و درهم و برهم روی آن ریخته شده بود. البته آینه صفحه گرد کوچکی هم بود که خانمها رنگ لوازم آرایش را روی صورت خود امتحان می کردند .اما گنجه کناری که غالبا درش بسته بود برای تازه عروس ها و خانمهای سانتی مانتال بود . داخل گنجه انواع لباس زیر در فرم توری و گیپور در رنگهای قرمز و نارنجی و سبز و زرد و گاهی هم بنفش بود .جوراب شلواری شیشه ای و لباس خواب هم بود . آن سالها در بازار اراک رسم نبود حجره دارها شاگرد مغازه زن داشته باشند . برای همین حاج اتحاد خودش عهده دار امورات مغازه بود. دوستانی داشت که از بندر یا تهران برایش بار بصورت فله می فرستادند و گونی بارها را از گاراژ آ حبیب می داد سیروس حمال می آورد حجره و می گذاشت روی میزها و می رفت . سیروس شیرین عقل بود و بسرعت گونی شورت و سوتینها را خالی می کرد و روی هم می ریخت برای مشتریهای حجره . حاج اتحاد که برای ساخت پاساژاش در گوشه باغ ملی بیش از هر زمان دیگری به نقدینگی نیاز داشت ، مدتها بود که عادت کرده بود، برای فروش بیشتر ، هر انتخابی را که خانمهای مشتری می کردند ، به بهترین نحو از آن انتخاب تعریف و تمجید می کردکه این حرفها گاهی حاشیه ساز و دردسر ساز می شد .
- بردار خواهرم ... آره همونو بردار ... اندازه ات هست ... شک نکن ... فیت خودته ، اینا را همه از خارجه برای من میارن ... بردار خواهرم ... برش دار معطل نکن ... تمیز اندازه ات هست .
حاج اتحاد این حرفها را تند تند می زد و در حالیکه خانمها غش غش می خندیدند و برخی هم هیچ خوششان نمی آمد
- آخه حاج آقا این رنگش خیلی قشنگه ولی برای من بزرگه سایزش ، کوچیکترشو نداری ؟
- بردار خواهرم، همونو بردار ... بردار بذار راحت باشن ... بردار تا سر برج دیگه بار جدید نمیارم خدا گواههه ... بری تا سر بازار و برگردی می بینی دیگه نیست ها ... برش دار بهت میگم .
تو گویی انگار سایز و اندازه همه خانمها را از زیر چادر با مهارتی ستودنی میدانست . در اوج حیاء همیشه به پنجره حجره اش می نگریست و هیچگاه با مشتری چشم در چشم نمی شد . تسبیح می گرداند و مرتب به خانمهای مردد کمک می کرد . " تو پوستت سفیده خواهرم این سیاهه رو بردار بیشتر خودشو نشون میده ... بیشتر به چشم میا"
جلو در حجره اش با خط نستعلیق نوشته بود " ورود آقایان ممنوع " اما گویی خودش آقا نبود و این ممنوعیت برای همه بود الا شخص خودش . پسر بچه را هم راه نمی داد ، به هر خانم یا دختری هم که در انتخاب رژ یا کرم مردد بود می گفت : همه شونو بردار ... تخفیف میدم بهت . خیلی به لب ات میخوره . این فقط واسه پوست توعه ... بردار بهت میگم دختر جون.
رسول که نسبت به باجناق هاش و مخصوصا تازه داماد ، جایگاه اجتماعی پایینتری داشت ، سعی داشت که از موضوع خرید لباس زیر عروسی از حجره حاج اتحادبهترین استفاده را به نفع خودش بکنه تا هم حسابی پیش خاله و شوهر خاله محبوب و عزیز بشه و هم اینکه گربه را جلوی در حجله برای تازه داماد کشته باشه تا تازه داماد اوضاع و احوال دستش بیاد و از رسول قشنگ حساب ببره و کمتر هر هر هر هر هر کنه با خواهر زنها که مثلا زن خودش را بخنده بندازه.
رسول با قلدری و به راحتی بدن ظریف و لاغر اندام مهین را جلوی در به وسط هال هول داد و کنار زدو بلافاصله دمپایی پوشید و راهی بازار شد. برای اینکه در کوچه و محله مهین آویزان اش نشود و مانع رفتن اش نشود ، فاصله سر گوچه تا خیابان را دوید و حسابی از منزل دور شد .مهین همینکه به خودش آمد سریع چادرش را بر سر کرد و بلافاصله پشت سر رسول راهی بازار شد . همینکه کفش هایش را می پوشید ، با خودش فکر کرد که پسرشان را هم ببرد و در راه از او بخواهد که منکر حرفهایش بشود و بگوید از خودش حرف زده .بعد هم با چشم و ابرو به حاج اتحاد بفهماند که شوهرش اشتباه شنیده و غائله بخوابد . مبادا حرف و حدیث به گوش فامیلای تازه داماد برسد و خواهرش انگشت نمای فامیلش شود . اما هر چه تلاش کرد که تند تر بدوند ، پسر کوچکش همراهی اش نمی کرد و اینکه بخواهد پسرش را بغل کند و بدود هم از آن جثه ریز و نحیف برنمی آمد .
سرچراغ بود و بجز بقالی ها ، مغازه ها تک و توک در حال بستن بودند .
رسول آرامتر قدم بر می داشت . در دلش آشوب بود . حالا برود به حاج اتحاد چه بگوید؟ مثلا برود و بگوید که مردک پفیوز تو اندازه سینه بند و شورت زن های مردم را از کجا بلدی که می گی اندازه ات هست ؟ پدر سگ مگه تو کجا اندازه گرفتی که همه را میدونی ؟ آخه دیوث به بدن زن نامحرم چکار داری؟ ... خوب بعدش چی ؟ یقیه اش را بگیرد و او را بزند؟ الان سرشب در این خلوتی بازار که کسی نمی آید و ما را از هم جدا کند . اصلا الان کسی نمی فهمه که موضوع ناموسی بوده و اصولا چرا رسول با حاج اتحاد درگیر شده !
یک لحظه ایستاد . مکث کرد . به ذهن اش آمد که از همینجا برگردد و به مهین بگوید که رفت و مغازه حاج اتحاد بسته بود . به مهین خیلی جدی بگوید که خیلی شانس آورد حرامزاده و گرنه امشب در گور میخوابید .
اما رسول بخوبی میدانست که حتما مهین دنبال او خواهد آمدو اگر احیانا مهین از خیابان پشتی به بازار می رفت و می دید که حجره حاج اتحاد باز هست و خبری از دعوا نیست آن وقت چه !
برگشت به پشت سرش نگاه کرد . کسی نبود . خیابان نور کم رمقی داشت . تا حجره حاج اتحاد چیزی نمانده بود . آرامتر قدم برمیداشت . نور ملایم موتور گازی رکس چند لحظه ای مسیر را روشن کرد . به پایین نگاه کرد . انگشت شصت پایش از پارگی جوراب بیرون زده بود و از داخل دمپایی خود نمایی می کرد . آخر دیگر این چه وضعی بود که بیرون آمده بود . اگر کسی او را با این وضعیت میدید خیلی زشت بود . اصلا سر و وضعش مناسب دعوا نبود . آخر چه کسی با دمپایی می رود دعوای ناموسی ! بهتر بود جورابش را در بیاورد . هر چند هوا کمی سرد بود اما هر دو جفت جورابش را بیرون آورد . اینطوری بهتر شد . همینکه جورابهایش را گلوله کرد و در جیب گذاشت ، صدای آرام و آشنایی شنید ،
- به به به به به به مش رسول گچکار ! اینطرفا؟ میدونی چند وقت بود پی تو بودم ؟
برای حاج اتحاد شناختن افرادی که با اونها کار داشت در شهر اراک با جمعیت کم آن سالها کار دشواری نبود .
رسول یک مرتبه جا خورد و ایستاد . حاج اتحاد در حال بستن حجره اش بود . رسول به سختی سلام داد
- س س س س س س سلام حاج اتحاد ...
- سلام رسول ، مدتی هست پی ات بودم ، دیدم کم پیدایی ، گفتم لابد رفتی تهران فعلگی و گچکاری !
- نه نه نه نخیر حاج اتحاد ... آخه شما ...
- خونه ات را بلد نبودم ، وگرنه میخواستم بیام در خونه تون . به بچه های دورمیدون سپردم که بهت بگن من باهات کار دارم ... بیا ... بیا تو ...
بعد حاج اتحاد چراغ های مغازه را روشن کردو دوباره به رسول گفت :
- بیا تو ... بیا ببین این سقف و این دیوارها رو ... نگا... نگا ... همه اش ریخته ، اونا خو دارن می ریزن دیگه کامل
رسول در حالیکه جلو ورودی در ایستاده بود گفت:
- آ آ آ خه ممنوعه واسه مردا ...
- بیا تو بابا ... این وقت شب دیگه آزاده
رسول زیر چشمی به انبوه تلمبار شده لباس زیر ها روی میز بزرگ وسط نگاه می کرد و وانمود می کرد که حواسش به حرفهای حاج اتحاد هست و گاهی حرفهای او را تایید می کرد .
حاج اتحاد دستی روی شانه های کشیده رسول انداخت و گفت :
-شبونه باید ترتیب کار را بدی ، من روزا مشتری دارم ، نمی شه . حتی جمعه ها هم شلوغم . اینجا هم خو دیدی فقط زنا میان .
مهین وقتی جلوی در حجره رسید و از دور دید که دست حاج اتحاد روی شانه رسول است و از دعوا خبری نیست ، تعجب کرد و با ترس و لرز سلام داد . حاج اتحاد پرسید :
- عیال شماست ؟
رسول سرش را پایین انداخت . حاج اتحاد بلند گفت :
- بفرما داخل خواهرم ، بفرما
اینو قشنگ بزن ، همین روزا سفت کاری طبقه پایین پاساژ از دست درمیاد .به مهندس میگم سفید کاری اش کار خود رسوله . سفید کاری پاساژ هم با خودته . یواش یواش ، کم کم پولشو بهت میدم ، گفته باشم گچ اش با خودته ها . باهم کنار می یاییم خیلی دنبال ات بودم بابا . بعد حاج اتحاد رو کرد به مهین که دیگر حالا وسط حجره بود و گفت :
- هر چی میخوایی بردار خواهرم . این بارم از بندر رسیده . همه اش خارجیه . زن دکترا و خانم مهندسا و زنای سرهنگا از اینا می برن . بردار خواهرم . بردار ما حالا حالا ها با رسول حساب کتاب داریم .هر چی میخوایی بردار
مهین در حالیکه چشمش به در گنجه دوخته شده بود ، دستی به داخل گوش اش کشید و خون های خشک شده را جدا کرد .
شهرام صاحب الزمانی . بیست و هشتم ماه بسال صفر دو
تهران . سهروردی شمالی
عکس رسانهای است که گاه بیشتر از هزاران واژه را در یک شات مختصر میکند و لحظهای از زمان و مکان را فریز میکند، عکس به وسیله مهارتهای تکنیکی، موقعیتشناسی و زاویه دید عکاسش، یک برش زمانی و مکانی را جاودان میکند.