یک از سی و نه
یک از سی و نه
هوا ابری و گرفته بود و باران ملایمی در بیشتر نقاط شهر میبارید. مرد پک عمیقی به سیگارش زد و تا آنجا که دستش میرسید و نیاز نبود از روی مبل بلند شود، پنجره تراس را باز کرد تا از لذت بوی هوای بارانزده در غبار به آرامش برسد.
در اوج بیپولی، این هفتمین پاکت سیگار بود که تمام شد و فقط سه پاکت دیگر برایش باقی مانده بود. خودش هم خوب می دانست که این روزها زیادهروی میکند و خیلی راحت روزی یک پاکت سیگار را نفله میکند.
درون مبل فرو رفته بود و در افکار خودش اتفاقات اخیر را مرور میکرد. شرایط مملکت به جای خود، اوضاع و احوال خودش در شب عید هم به جای خود. هم نگران آینده خودش بود و هم نگران آخر و عاقبت اوضاع مملکت. با انگشت شمرد. تا همین سال قبل، دوازه،سیزده نفر را سر کار برده بود. جاهای مختلف، همگی هم عاقبت بخیر شده بودند. اما الان خودش، به عنوان یک مدیر میانی، در اوج ناباوری، تعدیل شده بود. در این مدت که اینترنت بهطور کامل قطع شده بود، بیشتر وقتها کارش همین بود. از پنجرۀ بالکن رو به بیرون ساعتها به مناظر و کوههای اطراف خیره میشد و سیگار پشت سیگار روشن میکرد. حتی موقع بمبارانها هم از جایش تکان نمیخورد. زل میزد به دود و آتش و خیره تماشا میکرد، آنقدر که یا خسته میشد یا پایش خواب میرفت.
زنگ تلفن همراهش رشته افکارش را برید. خوب میدانست که این روزها کسی با او کاری ندارد. گوشی را با بیمیلی برداشت. شماره رندی روی صفحه گوشی توجهش راجلب کرد.
با خودش گفت: اوه اوه عجب شماره رندی! هیچی نباشه حداقل پونصد میلیون پولشه!
با عجله سیگار را در زیر سیگاریِ مملو از ته سیگار رها کرد، سپس با سرفهای صدایش را صاف کرد و با لحنی محترمانه درحالیکه سعی میکرد خشی ظریف و مخملی به صدایش بدهد، خیلی آرام و کشدار با نهایت ادب و احترام گفت:
- سلام، بفرمایید.
صدای زنی پشت خط آمد که بدون سلام دادن، بیمقدمه پرسید:
- خوبی ؟
مرد بهمحض اینکه صاحب صدا را شناخت، دست به سمت سیگار نصفه برد و با بیمیلی گفت:
- بگو
زن دوباره پرسید:
- خوبی ؟
- ای بابا! دوباره چی شده؟ دیگه چی میخوای از جون من؟
- نگفتی، خوبی؟
- علیک سلام. ببینم توچرا هنوز بلد نشدی اول سلام بدی؟
- وا... چرا صدات رفت روی بای دیفالت؟
- زود باش کارت رو بگو کار دارم.
- نه دیگه فایده نداره؛ اون صدای مخملیت رفت.
- ببینم این شماره مال کیه؟
- خوشت اومد ازش؟ شماره خودمه.
- عهه! از کی تا حالا از خطهای چپرچلاق و دوزاری ایرانسل رسیدی به این شماره رند همراه اول چندصد میلیونی؟ مال کیه؟
- دیگه حالا. بماند.
- قشنگ میفهممت. فکر کنم مهریه گرفتن خوب بهت ساختهها. خیلی حال میده نه؟
- چطور؟
- چونکه پولای من بدبختو جمع میکنی میبری میدی واسه خودت شماره رند میخری که کم نیاری و ثابت کنی پولداری؟
- اتفاقاً منم واسه همین بهت زنگ زدم.
مرد نفس عمیقی کشید و لپ هایش را باد کرد و باد را با فشار بیرون فرستاد و گفت:
- میدونم، میدونم، نوبت قسط بعدیت نزدیکه. حتما پیش خودت گفتی الان وسط این جنگ و بمبارون عیدی و پاداش تپلی از شرکت گرفتم وتوهم راحت میتونی دو تا قسط مهریهت رو یکجا با هم بگیری.
ناگهان صدای رعد و برق سنگینی فضا را پر کرد. مرد بلند شد و پنجره را کامل بست.
- اوه اوه! صدا چی بود؟ بازم سنگرشکن زدن؟
- نه بابا صدای رعد و برق بود.
- عهه! مگه بارون میاد اونجا؟
- آره از صبحه داره بارون میاد. مگه تو کجایی؟
- من تهران نیستم.
- آهان شمام در رفتید؟ رفتید دهاتتون؟
- نخیر اومدم شمال.
- شمال؟
- آره شمالم.
- با کی رفتی شمال؟
- باخودم.
- نه، با کی رفتی؟
- ای بابا میگم باکسی نرفتم، تو دوباره گیر دادنت شروع شد؟
- نه راست میگی. به من چه اصلاً. خوش بگذره بهتون.
- فقط بهت بگم جات خیلی خالیه. هواش بهشدت دونفرهست.
- خیلی خوشحال نباش.
- چرا؟
- اونجا رو هم میزنه. فعلاً که انگار داده پیمانکار همه رو داره میزنه. خیلی دلخوش نباش.
چند ثانیهای سکوت شد. مرد زیر ناخنهای بلندش را نگاه کرد، سیاه و چرک و کثیف بود.
زن ادامه داد:
- ببین یه موضوعی رو میخواستم بهت بگم.
- آهان،آره،راستی واسه چی زنگ زدی؟
- خواستم بهت بگم که ...
مرد سریع حرفش را قطع کرد و گفت:
- که چی؟ که زودتر این قسط مهریهت رو بدم، ها؟
چند ثانیهای هر دو مکث کردند تا اینکه مرد ادامه داد:
- ببین هروقت صدات نازدار میشه میترسم. اتفاقاً منم میخواستم یه جورایی بهت بگم که.
این بار، زن سریع حرفش را قطع کرد و گفت:
- نه اتفاقاً برعکس!
مرد صدای نفس عمیق و خروج پرصدای بازدم زن را کامل شنید و پرسید:
- یعنی چی برعکس؟
- بهخدا خواستم بگم اصلاً عجله نکن، اصلاً به فکرش نباش.
مرد بلند شد و همانطور که با چسب ضربدری روی شیشه درِ بالکن بازی میکرد (گوشه چسب را بلند میکرد، دوباره میچسباند و بلافاصله با ناخن محکم روی آن میکشید تا ترمیمش کند) ادامه داد:
- عجب. عجب. نه اینکه تو راست بگی!
- نه بهخدا، باورکن راست میگم، دیگه نمیخوام.
مرد میخواست سیگار دیگری روشن کند، با دقت به درز مبل دست میکشید تا فندک را پیدا کند. در همین وضعیت ادامه داد:
- عهه! نکنه خبریه؟ از کی تا حالا توبینیاز به پول شدی و حاضری از پول بگذری؟
- خبر که زیاده. ولی...
- ولی چی؟ حتما نمیتونی بگی؟
- چرا میگم. حتماً یه خبرایی شده که تونستم این خط رند رو بگیرم دیگه.
مرد شنید که زن نفس عمیقی کشید. پرسید:
- از کجا؟ آخه چطوری؟ از آسمون رسیده؟ نکنه بمب هایی که شمال میزنن توش دلاره؟
- حالا دیگه چطوریش رو تو نمیخواد بدونی. فقط زنگ زدم بهت بگم دیگه به اون اقساط مهریه احتیاج ندارم، واقعاً نیازی ندارم.اصلاً همهشو بخشیدم بهت.
مرد روی مبل جابجا شد و با لحنی جدی و خشک گفت:
- البته که شما همیشه به من لطف داشتین، میدونی، یه عمر! اما راستش بخشیدن که اینطوری نیست خانم پولداره! باید بیای شورای حل اختلاف، دادگاه خانواده، دو خط بنویسی و خلاص، وگرنه فردا پسفردا این پولارو میزنی زمین و دوباره کمپول میشی و فیلت یاد هندوستان میکنه و دوباره آویزون من میشی. آخه میدونی، بعد از چهار،پنج سال زندگی مشترک میشناسمت که میگم!
مرد نفسش را چاق کرد. چند ثانیهای سکوت برقرار شد. مرد مشتاق شنیدن پاسخ بود. زن بهآرامی گفت:
- نه دیگه من هیچوقت کمپول نمیشم.
مرد انتظار این پاسخ را نداشت. جا خورد. بالای رانش را خاراند و با هیجان گفت:
- اوه اوه چه قاطعانه! هیچوقت.
مرد منتظر بود حرفش هیجانی در زن ایجاد کند و خودش را برای جواب احتمالی جمله بعد آماده میکرد که زن خیلی جدی و شمردهشمرده گفت:
- آره واقعاً. هیچوقت. یعنی محال ممکنه! اصلاً بعیده. جدی میگم. باور کن.
مرد بلافاصله پاهایش را جمع کرد و روی مبل چهارزانو نشست و گفت:
- عهههه جالب شد. محال ممکنه؟ چه با تأکید!
- آره دیگه. میدونی واقعاً خدا رو شکر. فقط الان این وسط دلم واسه اونایی میسوزه که توی زندگیم نموندن. صبر نکردن تا همه چی درست بشه!
- آره دیگه نموندن تا با حرفات و نیشوکنایههات بیشتر از این تحقیرشون نکنی.
- ببین من همینم که هستم، خودت هم خوب میدونی.
مرد کمی روی مبل جابهجا شد، پاهایش را روی هم انداخت و همینطور که پای آویخته را تکان تکان میداد بهآرامی گفت:
- آخرش نگفتی از کجا بهت رسیدهها؟
- گفتنش مگه به این الکیهاست؟
- دو دقیقه جدی باش.
- من شوخی باهات ندارم.خیلی هم جدی ام.
مرد نمیخواست حرف تندی بزند. کمی به خودش پیچید. بالاخره با لحنی ملایم پرسید:
- خب بگو از کجا؟ نکنه به گنج رسیدی؟
چند ثانیهای هر دو ساکت شدند. زن صدایی شبیه بق از دهانش درآمد و بعد از مکثی کوتاه در نهایت ادامه داد:
- اووومممم... یه جورایی آره خو.
تکان تکان دادن پاهای مرد شدیدتر شد و لحنش کمی پرخاشگر. پرسید:
- ای بابا نکنه زیرلفظی میخوای؟ قشنگ بگو دیگه. اه، مسخره.
زن از اینکه لج مرد را در آورده بود به وجد آمد و با صدای بلندی خندید، خنده اش به لب های مرد هم خنده آورد، در همین وضعیت گفت:
- نه! نمیشه. باید حسابی خواهش کنی و منتام رو بکشی تا قشنگ بهت بگم.
تکان پاهای مرد تندتر و تندتر میشد. در همین وضعیت گفت:
- حالا تو یه ذرهش رو بگو .
زن پس از چند ثانیه سکوت، سرفه ریزی کرد، صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
- اوووومممم... حدس بزن.
- چه میدونم. چی بگم. پسرعموت؟اون زمینای دیباجی؟
- آفرین. باهوشِ کی بودی تو آخه .
پاهای بیقرار مرد از حرکت ایستاد.
- قشنگ بگو ببینم چی شده.
- هیچی نشده! فقط حیف شد که اینهمه ثروت قسمت تو نشد.
- مُرد؟ رسید به شما؟
- نه زنده است، چیزیش نشد، فقط توی دادگاه باخت، جمع کرد رفت.
- به همین راحتی رفت؟ کی رفت؟
- دقیق یادم نیست، خیلی وقته. شش، هفت ماه پیش.
- یعنی قبل از آخرین دادگاه ما؟
- بهخدا یادم نیست.
مرد از حالت لمداده و رهاشده روی مبل درآمد، کاملاً نیمخیز شد، دستی به پیشانیاش کشید و گفت:
- دهنت سرویس، یعنی تو اون موقع اینا رو میدونستی؟
- نه بهخدا. خدا شاهده همه اینا با هم اتفاق افتاد، یهجورایی همزمان. تاریخهاش معلومه بیا ببین.
- خیلی بیشعوری. یعنی بعد از دادگاه خودمون میرفتی دادگاه اونا؟
- اه، چه میدونم.حالا تو چه گیری داری میدی به تاریخ دادگاهها؟
- آخه برام جالبه. موضوع به این مهمی رو از من پنهون کرده بودی!
- نه اینکه خیلی باهام خوب بودی اونوقتها؟ میدونی، بایدم بهت میگفتم!
مرد چند بار خیلی محکم دستی به پیشانیاش کشید. عرق کرده بود و بعد از چند باری که دست کشیدن با فشار را ادامه داد احساس کرد قطعات چرک پوست صورتش را میتواند بهراحتی لمس کند. همانطور که پیشانیاش را میمالید چرکها روی فرش رها میشدند. ادامه داد:
- صبر کن، صبر کن، نفهمیدم چی شد. یعنی بخشید بهتون؟ درست حرف نمی زنی که...
- نه بابا چی میگی بخواد ببخشه. اونم اون!
- قشنگ بنال ببینم چی شد.
- درست صحبت کن آقای مدیر! زشته!
- درست بگو ببینم، یعنی همه اون زمینهای بزرگ، مغازه ها؟ چی شدن اونا؟
- ولشون کن، الان همه اونا جمع شدن. شد زمین صاف و بکر.
مرد پیشانیاش را رها کرد و به چرک کردن گونهها و گردنش ادامه داد. چرک همچنان روی فرش میریخت. با ناباوری پرسید:
- اگه از اول مال شما بود پس چرا اینهمه سال دست اون بود؟
زن چند ثانیه ای مکث کرد و گفت:
- خب کسی حریف اون نمیشد. افتاده بود روی اموال و داشت حالشو میبرد. چون هیچ سندی هم نداشت، همه اون مغازهها رو با قولنامه دستی کرایه داده بود.
مرد با زبان گوشههای لبش را که کمی خشک شده بود لمس کرد تا خیس و مرطوب شود. سریع پرسید:
- بالأخره کی حریفش شد؟ نکنه تو؟
- من که نه، ولی باورت نمیشه اگه بگم بهخاطر همون متن قاجاری وصیتنامه.
- یادمه یه چیزایی، هم هی اون برگه رو شاخ میکرد واسه همهتون!
- آره دیگه، همون که توش نوشته بود «اولاد ذکور اکبر».
- قشنگ یادمه. خط تحریری قشنگی داشت اون کاغذ درازه.
- آره دیگه. خب منظورش فرزند پسر نوه بزرگ بوده، نه فرزند پسر اکبر آقا!
- خب اینو که همیشه همهتون یه عمر میگفتید. تازه نامزد کرده بودیم من اینو یادمه شنیده بودم ازتون.
- آره دیگه. تا ثابت شد به قاضی، عمرمون رفت دیگه، جوونیمون رفت، کلی همهمون هزینه دادیم. پول وکیل و هزار تا کوفت و زهرمار.
مرد سیگاری درآورد و فندک را آماده کرد. خواست روشن کند، گوشی را بین گوش و کتف راستش محکم کرد تا هر دو دستش آزاد شود. سیگار را روشن کرد. پک عمیق و کشداری زد و دودش را طوری بیرون داد که امتداد دود تا آشپزخانه رفت. سرد و بیتفاوت گفت:
- ببین من الان هنوز نفهمیدم که وسط ماجرای دادگاهای ما تو این موضوع رو میدونستی یا نه، اما قشنگ میتونم حدس بزنم که دُنگ پول وکیلت رو از مهریههایی که از من میگرفتی، میدادی. درسته؟
زن با صدای بلند خندید. سریع به خودش مسلط شد و در همین وضعیت گفت:
- قشنگ حدس نزن. طلا داشتم فروختم!
مرد برآشفت، ازجا پرید و تقریبا فریاد زد:
- تو طلا بفروشی؟ تو اگر طلابفروش بودی برا اون ماشین لا زرورق، همون عروسک رؤیایی که هر دومون دوستش داشتیم، همون که تو مشتم بود میفروختی، یادته کدومو میگم؟ تهش هم حسرت اش موند واسه هردومون!
زن خیلی قاطع با خونسردی گفت:
- خو اون موقع دلم نمیخواست.
- عههه اینطوریه؟
- آره، حالا دیگه نمیدونم حسودیت شد یاجاییت سوخت. خداییش تقصیر خودته. یادته مثل دیوونهها پات رو توی یه کفش کرده بودی که بهتره جدا شیم؟
مرد پک سنگینی به سیگارش زد و دود را در ریهاش محبوس نگه داشت و گفت:
- دیگه تصمیمی بود که اون موقع هردومون گرفتیم.
و دود را رها کرد.
زن در حالیکه سعی می کرد ادای حرف زدن مرد را دربیاورد با لحنی شبیه به حرف زدن مرد،گفت:
- چقدر بدم میاد از این جمله که یک پایان تلخ کوفت و زهرمار بهتر از یه تلخی بیپایانه.
مرد پک دیگری به سیگار زد و چشمهایش را بست و گفت:
- یه عالمه مشاوره رفتیم تا هر دومون به این نتیجه رسیدیم. اما خدایشش تو دیگه کی بودی که بعد از دادگاه پسرعموت، عصرها هم با من میومدی مشاوره! برای همین بود میگفتی وقت مشاورهها غروب باشه.
- نخیر، همهش بهخاطر ساعت کاری تو بود که صبحها سر کار بودی.
- من واسه مشاوره چون برام خیلی اهمیت داشت راحت مرخصی میگرفتم.
- برو بابا! با اون مشاورهات، یه مشت آدم عقدهای که خودشون هم یا طلاق گرفته بودن یا هول و ازدواج نکرده!
مرد سیگارش را در زیرسیگاری روی انبوه تهسیگارها رها کرد و گفت:
- حالا نه اینکه مشاورهایی هم که تو پیشنهاد دادی عالی بودن و حرف متفاوتی زدن! ولش کن حالا، دیگه این بحثها فایدهای برای من نداره، اما خداییش مبارکت باشه، خوشحالم برات، جدی میگم.
- من هم برای تو خوشحالم.
- واسه من؟
- آره دیگه، واسه اینکه مهریهم رو بخشیدم. شاید جمع کنی یه لگن بهتر بخری، دیگه از دست اون ۲۰۶ عذاب راحت شی.
مرد دست دراز کرد تا سیگارش را بردارد، اما سیگار دیگر رمقی نداشت. منصرف شد. ادامه داد:
- خبر نداری. اونو پنج شش ماه پیش فروختم.
- عه واسه چی؟ اون که جونت بود، عمر و نفست بود!
- هوووم، اگه اشتباه نکنم واسه قسط دوم .
- پس چرا دفعه قبل که دیدمت نگفتی؟ برگشتی گفتی جا پارک نبود، دو تا کوچه اونورتر پارک کردم.
مرد بلند شد و سمت یخچال رفت.دو قدم کافی بود تا از نشیمن به آشپزخانه برسد. در یخچال را باز کرد. بشقابی برداشت که چند تکه سیبزمینی پخته و پوستنگرفته توی آن بود. بشقاب را در مایکروفر گذاشت و گفت:
- مخصوصاً نگفتم. میگفتم که تو ذوق میکردی!
- پس الان چی زیر پاته؟
- هیچی، خط یازده.
- آخی دلم سوخت ها.
- نسوزه. خیلی هم خوبه.
- آخه...
- آخه چی؟
- آخه باورت نمیشه هروقت سوار ایکس وانام میشم، همه اش یاد توی لعنتی میافتم.یادته چقدر با آبوتاب تعریف اون ایکس وان دوستت رو میکردی؟ چشمهات برق میزد وقتی از آپشن هاش می گفتی! بهخدا این روزا همهش انگار تو کنارمی! اینم سفیده مث اون.
- بیامو ایکس یک! اونم هیچکس نه و تو! چه غلطا!
- نه والا من که بیامو شناس نبودم، تو از اون موقع انداختی توی کله من! حالا میخوای خودت بیا ببین.
- من بیام؟ کجا بیام؟
- گفتم که من شمالم.
- کجا ویلا گرفتی؟
- جایی رو نگرفتم.
مرد همچنان روبهروی مایکروفر ایستاده بود. روی بدنه استیل مایکروفر خودش را دید. از قیافه خودش خوشش نیامد. دستی به ته ریش اش کشید. یادش آمد که مدتهاست خودش را در آیینه ندیده است. زمانی برای مایکروفر تنظیم نکرد. چراغ داخلش روشن بود. مایکروفر را رها کرد، دو قدم برداشت و دوباره روی مبل رها شد و ادامه داد:
- یعنی چی؟ شمالی، بعد میگی جایی رو نگرفتم؟
- خب آره دیگه، ویلای خودمم.
- ویلای خودت؟
- آره ویلای خودمم میای؟
- من بیام؟ همینم مونده که وسط این قیل و قال جنگ بیام ویلای تو!
- ها! نکنه اون دفعه که اومدی آپارتمان ام بهت بد گذشت؟ خوبه والا!
- نه، اون که نه، ولی من الان دیگه هیچ حسی به تو ندارم.
- داری...
- داشتم، باورکن حتی اون دفعه داشتم، ولی الان دیگه ندارم.
- داری... باورکن...
- چیه اون حس اونوقت؟
- حس پشیمونی و بدهکاری، حسهای آزاردهندهایان، نه؟
- دیدی جنبهشو نداشتی؟ سه دقیقه نشد به روم زدی.
- بدهکار مالی نه! گفتم که اون تموم شد. بدهکار عاطفی.
- عهه! پس تو چی؟ فقط طلبکاری؟
- ببین ول کن اینا رو... مرخصی بگیر بیا.
- مرخصی؟
- آره دیگه. یه مرخصی بگیر بچسبون به عید تا ببینیم آخرش این جنگه چی میشه.بیا کنار هم باشیم.
- نه دیگه مرخصی لازم نیست.
- یعنی چی مرخصی لازم نیست؟
- جنبه شو نداری بهت بگم.
- حالا تو بگو.
بیشتر از سی ثانیه سکوت بر قرار شد. بعد زن دوباره گفت:
- خب بگو دیگه.
- تعدیل شدم.
- وا... تعدیل شدی؟ توتعدیل شدی؟ تو که مدیر بودی؟
- وا نداره.همه کارخونهها رو زده. پتروشیمیها خوابیدن.
- خب آره... ولی به شما چه؟
- خب پلیمر نیست، ظرف یکبارمصرف نیست، شیر و ماست تولید کنیم توی چی بریزیم؟ کف دستمون بدیم دست مردم؟
زن بازدم نفس اش را باشدت بیرون داد و گفت:
- آها، آره خب اینم هست، راست میگی.
مرد که گویی مدتها بود برای کسی درددل نکرده بود، با هیجان ادامه داد:
- از بیست تا مدیر، چهارده تاشون تعدیل نیرو شدن. خیلی اوضاع خیطه.
- یعنی مدیر بازرگانی رو هم تعدیل نیرو کردن؟ ارجمندی نتونست برات کاری بکنه؟
- ارجمندی کجا بود دیگه؟ خبر نداری؟ اون خودش بعد از شلوغیهای ۱۴۰۱ جمع کرد رفت انگلیس. واتسآپ باهاش در ارتباطم، البته الان که نه، اینترنتها قطعه.
- پس الان کارخونه دست کیه؟
- چه فرقی میکنه کارخونه دست کی باشه. الان که دیگه محصولی نیست که بفروشن، اصلاً تولیدی نیست، همه خط تولیدها آف شدن. اصلاً اوضاع گه تو گهی شده که.
- پس زودتر پاشو بیا اینجا پیش من.
مرد گوشی را از دست راست به دست چپش داد و با دست راست زیر پیراهنی را کنار زد و مشغول نوازش انبوه موهای سینهاش شد و خیلی آرام پرسید:
- تنهایی؟
- آره بهخدا تنهام. باورت نمیشه اگه بگم دو سه روز پیش رفتم حموم خیلی یادت کردم.
- عهه! چطور؟ من که کارام همیشه عذابت میداد.
- اون که آره ولی خب، پاشو بیا دیگه خیلی باهات صحبت دارم.
- این همه حرف زدی بازم صحبت داری؟
- نه دیوونه، این بار بیا بمون، بیا با ایکس یکت یه دور بزن حالشو ببر. تو بیا کلی برات تعریف دارم. بچهها همه نقد کردن رفتن. هیچکس ایران نیست، هرکدوم هرجا ویزا شدن رفتن. من تنهام.
- تنهایی که تنهایی! نمیام بهخدا. بیام دوباره مثل اون دو سه ماه پیش بود، یادته؟
- نه دوماه و نیم پیش بود. چه زود یادت میره.
- حالا هرچی! گفتی بیا بالا این خرت و پرت ها را بردار میخوام آپارتمان را تحویل بدم، بعدشم داستان شد و جیغ و داد راه انداختی که چرا حالیت نیست، حالا این وقت شب باید برم قرص اورژانسی بگیرم ودعوامون شدو کوفتم کردی. ولم کن.
- گفتم بیا بالا کتاب هات را بردار، نگفتم خرت و پرت.
- حالا هر چی، بعدش یادته چه جیغ ویغی راه انداختی؟ اعصابم رو بهم ریختی!
- آره ، لعنتی همون فردا صبحش هم تهدیدهای پسرعمو شروع شد.روزهای بدی بود.
- تهدید چی؟
- هیچی. میگفت از حلقومتون میکشم بیرون، نمیگذارم مزه کنه.
- مگه ایران بود؟ تو که گفتی رفت.
- نه توی واتسآپ پیام میداد که سپرده اسید بپاشن به من!
- آها تو هم حسابی ترسیدی که نکنه دیگه نتونی ملکه زیبایی بشی!
- نه خب همون صبح پیامها رو که دیدم رفتم پلیس فتا و گرفتاریای شد واسه خودش. یه دو هفته درگیری داشت تا یه دادخواست دادم که هروقت ایران بیاد دستگیر بشه بهخاطر تهدیدهاش.
مرد ابروهایش را صاف کرد و گفت:
- عجب. آره میدونم تهدید کردن جرمه.
مرد سرش را چرخاند و نگاهی به فضای کلی آپارتمان پنجاه متری اش انداخت و پرسید:
- ببینم الان اون آپارتمان را داری هنوز؟
زن مکث طولانی کرد و بعد از بیست ثانیه گفت:
- ببین ولش کن اینا رو پاشو جمع کن بیا کارت دارم.
- چرا جواب منو نمی دی؟
- تو بیا همه چیو بهت میگم!
- حس اش نیست. بیخیال.
- اونوقت چرا؟
- اینجا هیچکس نیست، همه رفتن. مجتمع خالیه. یه دزد بیاد قشنگ همه رو جمع میکنه و میبره.
- پاشو بیا دیگه، مگه تو شدی سرایدار؟
- نه سرایدار داریم ولی اون بنده خدا زنش حامله بود همون اول جنگ رفت دهات شون.
- ببین طفره نرو، پاشو بیا شب میبینمت. این شماره رو سیو کن داشته باشی.
همزمان مرد سرش را خاراند طوریکه حجم زیادی شوره سر روی زیرپیراهنش ریخت. در همین وضعیت جواب داد:
- ببین، فکر نکنم. دوباره مثل اون دفعه میام، بازم دعوامون میشه. ولش کن. بهخدا دلم صاف نیست باهات.
- حالا تو بیا صافش میکنم برات.
- ببین وقتی فکر می کنم می بینم توی این یکسال گذشته چه موضوع های مهمی را از من پیچوندی،حالم از خودم بهم می خوره ، اونوقت تو چیو میخوای صاف کنی؟
- ولش کن اینا رو. بهت حق میدم، اما قبول کن تقصیر هر دومون بود. بچهبازی و لجبازی و غرور. باورکن گذشته دیگه درگذشته. بیا یه خورده از آینده صحبت کنیم، شاید واقعاً دوباره خر شدیم برگشتیم سر خونه و زندگیمون.
- برگردیم سر خونه و زندگیمون؟ خلی؟ اینهمه جنگیدیم تا جدا شیم.
- آره بهخدا، من یکی که خلام.
- تو رو میشناسم، اما خب، من یکی که خل نیستم.
- اگه بدونی خلی چه عالمی داره. حالا تو پاشو بیا و تماشا کن.
- واقعاً تو چی فکر کردی؟ توی اون کلهت چی میگذره؟
زن خیلی جدی و شمرده، شمرده با صدای بلند گفت:
- ببین، ده روزه، شایدم دو هفتهست دارم با خودم کلنجار میرم که بهت زنگ بزنم یا نه!
- دیدی که آخرشم زدی!
- آره ولی موضوع، تصمیم مهمتری بود که گرفتم.
مرد ابروهایش را بالا انداخت و چشمهایش را گرد کرد و گفت:
- تصمیم مهم؟!
ناگهان از آن سوی خط صدای بلندی به گوش رسید، صدایی شبیه به ترکیدن چیزی.
مرد بیمقدمه پرسید:
- صدای چی بود؟ کسی اونجاست؟
- چیزی نبود بادکنک بود ترکید. نترس تنهام.
- بادکنک؟ خبریه مگه؟ تو که تولدت اسنفند نیست، وسط این جنگ و بمبارون و بدبختی ملت، بادکنکبازی میکنی؟
- نه چیزی نیست. یه چندتایی بادکنک صورتی و آبی کمرنگ گرفتم باد کردم.
- دهن اون کودک درونت سرویس... خداییش چه دل خوشی داری تو!
- ولش کن، حالا میگم بهت جریانشو. اخ که چقدر حرف میزنی تو! خرتو پرتهات رو جمع کن بیا دیگه مسخره.
- فرض کن اومدم و موندم پیش تو، اونوقت جواب...
- ها! دوباره جواب مردم! ای بابا، با این مردم مردم کردنت. نترس، اتفاقا اونی که باید نگران جواب مردم باشه منم نه تو! یکماهه من خودم درگیر همین جواب مردمم.
- من که نمی فهمم چی میگی ولی کلی گفتم.
- ببین ول کن حالا. سریع یه دربست بگیر و بیا. همه چی هم اینجا هست، هیچی نمیخواد با خودت بیاری، تیز راه بیفت شام با هم باشیم. دنیا رو چه دیدی، شاید سورپرایزت هم کردم.
مرد گوشی را دوباره با دست راست گرفت و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- چقدر میشه تا اونجا؟
- باشه، چهار شماره آخرکارتت ۶۰۲۹ بود؟ بانک تجارت رو میگم، الان برات...
هنوز صحبت زن کامل نشده بود که در کسری از ثانیه صدای انفجار شدیدی آمد. نور نارنجیرنگی پخش شد، شیشهها خرد شدند و گرد و غبار و آتش و حرارت و دود، در چشمبرهمزدنی همهجا را فرا گرفت و گوشی مرد به گوشه ای افتاد و از حرارت ذوب شد. زن ادامه داد:
- چه رعد و برق شدیدی زد، هنوزم داره میباره؟ الو صدا نمیاد.
عکس رسانهای است که گاه بیشتر از هزاران واژه را در یک شات مختصر میکند و لحظهای از زمان و مکان را فریز میکند، عکس به وسیله مهارتهای تکنیکی، موقعیتشناسی و زاویه دید عکاسش، یک برش زمانی و مکانی را جاودان میکند.