Hospital liga
لیگ بیمارستانی
شش انگشتی گفت : یعنی ما باید براشون خیار بخریم و خیاراشون را پس بدیم ؟ یعنی بسپارم هر کی آمدملاقاتی ام خیار بیاره؟
تا اینو گفت همه مون زدیم زیر خنده. از همه ما کم سن و سال تر بود. گفتم : نه بابا خیار چی !
اون یکی گفت: والا بخدا با اون خیاراشون.
شش انگشتی گفت: شانس آوردیم دستمون به خرما نرسید و خرما نخوردیم.
پسر خوزستانیه گفت: خرماهاشون هم مالی نبود. سمت ما اون خرماها را میدن به گاو و گوسفند.
اون پسره که لهجه ترکی قشنگی داشت، گفت: پس چرا اینا همه شون بما چپ ، چپ نگاه می کنن؟
گفتم: چه میدونم والا شاید، چون دیدن ما بازی می کنیم و می خندیم .
همون پسره، دوباره گفت: ما فقط بازی می کنیم ، چه کار به اینا داریم؟
گفتم: همون دیگه ، مثلا ماهم باید مثل اینا الان ناراحت باشیم و گریه کنیم.
شش انگشتی گفت: یعنی اگه گریه نکنیم ، می اندازن مون بیرون ؟ من هنوز نوبت عمل ام نشده؟ جواب آقام را چی بدم؟
بازم همه مون خندیدیم. حتی اون پسره خوزستانیه که هیچوقت نمی خندید .
گفتم : مگه دست ایناست که بندازن بیرون ؟ همه چیو دکترت تصمیم می گیره!
پسره خوزستانیه گفت: اینا هر کاری که بخوان می کنند. دکتر چکاره است؟
اون پسره که گوش نداشت و هیچوقت هیچکدوممون نفهمیدم که چرا هر دو گوش اش بریده شده گفت: تموم هم نمی شن ، این میره اون میاد . اون میره اون یکی میاد. جنگه دیگه . میگن جنگ ، جنگ تا پیروزی.
گفتم: این وسط فقط زور شون به ماها می رسه . هی نوبت عمل ما را کنسل می کنند و عقب می اندازن.
شش انگشتی گفت : والا بخدا . تا حالا من پنج بار عمل ام کنسل شده . خسته شدم از بس ناشتا تا دم بیهوشی رفتم و گفتن عملیات شده و عمل های داخلی را کنسل کردن . تو چند بار کنسل شدی؟
گفتم : سه بار.
اون یکی گفت : شش بار.
و هر کسی یه عددی را گفت . همون موقع قرار گذاشتیم، وقتی به بخش برمی گردیم. سرها پایین باشه . مثلا ناراحت باشیم . چرت و پرت نگیم و به هیچ عنوان نخندیم . فقط قرار شد، رادیو گوش بدیم و شبها جمع بشیم و قصه شب را باهم گوش بدیم . منچ و بازی و تاس و همه چی فعلا تعطیل.
از همه بدتر فوتبال هم تعطیل . توپ را قرار شد، پسر خوزستانیه ساعت دو شب با خودش یواشکی بیاره و توی کمد کنار تخت من بگذارد. از همه مون دل وجرات اش بیشتر بود و یه کمی هم بیخیال تر .
بازی اش اما عالی بود . با اینکه جراحت بالایی داشت ، اما مثل آب خوردن همه را دریبل می کرد .
آنوقتها هزینهاش به ده تا تکتومانی، یعنی صد ریال هم نمیرسید. قیمت یک نوشابه فقط بیستوپنج ریال بود و خریدنش کار چندان دشواری محسوب نمیشد.
دروازهبان میتوانست عصا به دست باشد؛ این یکی از نخستین قوانین بازی بود. هیچچیز، تقریباً هیچچیز، نمیتوانست مانع اراده و تصمیم ما شود؛ نه چهلوهفت، چهلوهشت بخیهٔ درشت روی دست راست من، که یادگار عمل گرافت، یا همان پیوند پوست بود، و نه سر و کلهٔ باندپیچیشده، آتل و عصای هرکدام از آن پسرهایی که امروز دیگر حتی اسم هیچکدامشان را به خاطر نمیآورم.
تنها یکی از دردسرها لباسهای گشاد بیمارستان بود؛ مخصوصاً شلوارهایی که گاهی موقع دویدن دستوپاگیر میشدند و آدم را نقش زمین میکردند. وگرنه خودمان خوب حواسمان بود که زیاد تنبهتن نشویم یا بیمحابا روی هم تکل نرویم.
یک زمین خوردن ساده کافی بود تا پانسمان از شدت خونریزی خیس شود؛ همان پانسمانی که صبح، با هزار اخم و نارضایتی پرستاری که انگار اضافهکاریاش را به اسم کمک به جبهههای نبرد حق علیه باطل بالا کشیده بودند، با کلی غرولند و جیغوداد برایت عوض کرده بود. حالا غروب، با آن بانداژ سفید و تمیز که یکباره سرخ شده بود، باید میرفتی سراغ پرستار شیفت عصر و جواب میدادی که کجا بودهای، چه کردهای و این خون از کجا آمده است.
برای هر سؤال باید جوابی آماده میکردی؛ آنقدر دقیق و حسابشده که هیچکس به اصل ماجرا شک نکند و قضیه بیخ پیدا نکند.
بهترین وقت بازی معمولاً فاصلهٔ بعدازظهر تا غروب بود؛ همان ساعتی که شیفت پرسنل عوض میشد و همه سرگرم تحویل شیفت بودند. کسی حواسش به ما نبود. برای اینکه تابلو نشویم، یکییکی و با فاصلهٔ چند دقیقه از اتاقها و بخشهای مختلف بیرون میآمدیم و آرام خودمان را به محل بازی میرساندیم.
البته یکبار سوپروایزر شیفت شب، وقتی هفت، هشت نفرمان را در راهروی اورژانس دیده بود، به ما شک کرد. تعقیبمان کرد و سرانجام توپ لو رفت. نتیجه هم این شد که لیگ فوتبال بیمارستانیمان مدتی تعطیل شد.
پایههای تابلوهای قدیمی بیمارستان، که روزگاری دو سوی تقاطع خیابان اصلی «بالای ورودی اصلی و بالای ورودی اورژانس » نصب شده بودند و بعدها شهرداری آنها را کنده بود تا جایگزین مناسبتری نصب کند، برای ما بهترین تیر دروازههای دنیا بودند؛ هماندازه، خوشدست و بهراحتی قابل جابهجایی.
این ویژگی وقتی اهمیت بیشتری پیدا میکرد که با ترخیص یکی از بچهها، کسی که تازه عمل جراحی کرده بود یا پذیرش بیماری تازه، تعداد بازیکنان کموزیاد میشد و مجبور بودیم اندازهٔ زمین را تغییر بدهیم. در چنین مواقعی، همین پایههای فلزی بهترین وسیله برای جابهجا کردن دروازهها بودند.
یکی دیگر از قوانین نانوشتهٔ لیگ این بود که هرکس جراحت شدیدتری داشت، یا عضو پیوندی یا قطع عضو داشت، یا دو سه روز پیش عمل کرده بود و نمیتوانست تحرک زیادی داشته باشد، داور میشد. سوتی هم در کار نبود. گوشهای مینشست و با ایما و اشاره بازی را اداره میکرد.
داور یک وظیفهٔ مهم دیگر هم داشت؛ نگهداری پولها. همه سهمشان را به او میدادند و او امانتدار صندوق مسابقه بود تا مأمور خرید ــ که گاهی یکی از نیروهای خدماتی بیمارستان بود و هیچ اطلاعی از ماجرا نداشت ــ پول را بگیرد و برای همه تیتاپ و نوشابه بخرد.
در ظاهر برای همه خرید میشد؛ اما قانون این بود که هزینهٔ خوراکیهای تیم برنده را تیم بازنده بپردازد.
محل اختفای توپ، جایی میان ضایعات آمبولانسهای از رده خارج، آهنپارههای تخت های اتاق عمل های قدیمی و ضایعات فلزی در حیاط پشتی بیمارستان بود.
تا اینکه یک عصر، که با هزار زحمت و هماهنگی برای بازی آمدیم و دیدیم ضایعاتفروشی آمده، همه آهنقراضهها را بار زده و حیاط پشتی بیمارستان را کاملاً خالی کرده است. همانجا فهمیدیم که از توپ ما هم دیگر خبری نیست.
تهیه توپ کار آسانی نبود. همهچیز موکول میشد به دوشنبهها، چهارشنبهها و جمعهها، بین ساعت دو تا چهار بعدازظهر؛ یعنی زمان ملاقات.
حالا باید مادری، خواهری، خالهای، عمهای یا زنداداشی پیدا میشد که بعد از کلی خواهش و اصرار، قبول کند بهجای کمپوت سیب و گلابی، دو سه توپ پلاستیکی رنگی را زیر چادر پنهان کند و برایمان بیاورد.
البته این تازه اول کار بود.
مرحله بعد ساختن توپ چندلایه بود؛ یکی دو توپ را با تیغ جراحی ــ که یکی از بچهها از اتاق پانسمان کش میرفت ــ با دقت میبریدیم، توپ اصلی را داخل آن قرار میدادیم، توپ سوم را بهعنوان روکش روی آن میکشیدیم و گاهی هم لایه آخر را با نخ بخیه پلاستیکی میدوختیم. نتیجه، توپی میشد تقریباً حرفهای؛ محکم، بادوام و کاملاً مناسب فوتبالهای بیمارستانی ما.
شام بیمارستان حوالی ساعت شش عصر سرو میشد. آبدارچی بخش هم کموبیش خبر داشت که ما پسرها آن ساعت داخل اتاق نیستیم و در حیاط مشغول فوتبالیم. از سر لطف، روی غذایمان یک نان لواش میگذاشت تا دستکم غذا کمتر سرد شود.
عجیب بود، اما غذای سرد، همراه نوشابه و تیتاپ، مزهای داشت که هنوز هم زیر زبانم مانده است.
یک روز، چون تعدادمان زیاد شده بود، سه تیم تشکیل دادیم و قرار گذاشتیم تیم برنده در زمین بماند و با تیم جدید بازی کند . به همین دلیل بازی آنقدر طول کشید که وقتی ساعت حدود هشتونیم، نه شب، خسته و گرسنه به بخش برگشتیم، با صحنهای روبهرو شدیم که هیچکدام انتظارش را نداشتیم.
بهجز راهروی اصلی، همه اتاقها در تاریکی فرو رفته بودند.
چراغ اولین اتاق را که روشن کردیم، دیدیم تختها، کمدها، میزها و صندلیهای بیمارستان روی هم تلنبار شدهاند. اتاق دوم هم وضعی بهتر نداشت.
از اتاق کناری صدای گریه و ضجه چند نفر بهوضوح شنیده میشد.
اما برای ما، در آن لحظه، مهمتر از هر چیز این بود که سینیهای شاممان کجا رفته است.
وقتی وارد اتاق خودمان شدیم، خبری از تختها و میزهای همیشگی نبود. در تاریکی چیزی پیدا نمیشد. کمکم فهمیدیم همه وسایل را در دو سه اتاق اول جمع کردهاند و اتاق ما و اتاق بغلی را با پتو فرش کردهاند. روی زمین، آدمهای غریبه، شانهبهشانه هم نشسته بودند.
کمی که دقیقتر نگاه کردیم، فهمیدیم مردها در یک اتاق و زنها در اتاق آخر، روی پتوها و تکهموکتها نشستهاند.
وسط اتاق ما ــ که حالا به مجلس مردانه تبدیل شده بود ــ روی یکی از همان سینیهای استیل غذای بیمارستان، شمعی روشن بود. دو سه نفر زیر نور لرزان شمع از روی کاغذ چیزی میخواندند؛ چیزی شبیه نوحه. بعد از جنگ و جبهه روایت میکردند؛ روایتهایی که انگار حاضران همه جزئیاتش را از قبل میدانستند. هر بار که جملهای خوانده میشد، بقیه، میان اشک و گریه، آن را تکرار میکردند.
صدای مجلس مردها بهسختی به اتاق زنها میرسید، اما صدای شیون و ضجه زنها، بیوقفه، در تمام راهرو پیچیده بود.
همین که من و بقیه پسرها، گیج و مبهوت، وارد اتاق شدیم، مردی باعجله جلو آمد، انگشت اشارهاش را روی بینیاش گذاشت و با نگاهش فهماند که ساکت باشیم.
بعد، یکییکی دستمان را گرفت و در جاهای خالی میان جمع نشاند.
در نور لرزان شمع شناختمش.
همان مردی بود که برای جانبازها و مجروحان جنگی، وسایل موردنیازشان را تهیه میکرد؛ نماینده بنیاد شهید در بیمارستان.
وقتی آخرین نفرمان را نشاند و از کنارم رد شد، گوشه پیراهنش را گرفتم. مشت بستهام را چند بار به سمت دهانم بردم و برگرداندم؛ یعنی: «غذای ما چی شد؟»
لبخند کوتاهی زد و به سمت آبدارخانه اشاره کرد؛ یعنی سینیهایتان همانجا، دستنخورده، مانده است.
همان لحظه خیالم راحت شد؛ دستکم میدانستم این گرسنگی آخر خوشی خواهد داشت.
اما هنوز کنارم ایستاده بود که ناگهان با دو انگشت بینیاش را گرفت و با دست دیگر چند بار جلوی صورتش باد زد.
منظورش واضح بود؛ بوی خیلی بدی میدادم.
حق هم داشت.
بوی عفونت پانسمان، وقتی با عرق تن بعد از آن همه دویدن قاطی میشد، معجونی میساخت که خودم هم بهسختی تحملش میکردم.
با دست سالمم به پانسمان اشاره کردم، بعد سرم را خاراندم و شانه بالا انداختم؛ یعنی دستم پانسمان است و نمیتوانم حمام بروم.
کمی بعد، وقتی چشمهایم به تاریکی عادت کرد، ردیف جلو را بهتر دیدم.
چند بسته خرمای درهم له شده و سینی بزرگی از خیارهای کجوکوله و بدشکل را برای پذیرایی آماده کرده بودند؛ خیارهایی که در یک مغازه میوه فروشی معمولی شاید هیچوقت برای فروش انتخاب نمیشدند، اما همان شب، سهم مهمانان مجلس بودند.
کنار دستم پیرمرد تالشی نشسته بود؛ همان مردی که خرس، در جنگل، چشم و گونه چپش را از بین برده بود.
در روشنایی لرزان شمع، چهره نیمهویرانش از همیشه ترسناکتر به نظر میرسید.
آهسته در گوشش پرسیدم:
ـ چه خبره اینجا؟ مجلس ختمه؟ چی شده؟
خیلی آرام گفت:
ـ هیس... هیچی نگو... شما بچهها فقط ساکت باشید.
پرسیدم:
ـ یعنی اینا تا صبح گریه میکنن؟
لبخند محوی زد.
ـ نه بابا... الان تموم میشه... زیارت عاشوراست.
از عاشورا فقط تعزیه، سینهزنی و زنجیرزنی در ذهنم بود؛ اما اینجا فقط از جنگ میگفتند، گریه میکردند و ضجه میزدند.
پرسیدم:
ـ مگه الان محرمه؟
گفت:
ـ نه پسرجان... این زیارت عاشوراست... برای سیدمهدی گرفتن.
اسم سیدمهدی را قبلاً بارها در بیمارستان شنیده بودم.
میگفتند یکی از فرماندهان بزرگ جنگ است که مجروح شده و سه چهار شب پیش او را به بیمارستان ما آوردهاند.
پرسیدم:
ـ همون پاسداره که طبقه سوم بستریه؟
گفت:
ـ آره.
گفتم:
ـ خب اون که زندهست مگه تموم کرده؟
گفت:
ـ نه بابا، زنده است. دست راستش را که قطع شده بود، امروز یکی از دکترهای معروف ایرانی از آلمان خودش را رسانده؛ مستقیم از فرودگاه آمده بیمارستان و دستش را پیوند زده. الان هم برایش زیارت عاشورا گرفتهاند که پیوند بگیرد و بدنش آن را پس نزند.
با خودم گفتم: «چه ربطی دارد؟»
این چند سالی که در آن بیمارستان بودم، دیده بودم پیوند بعضیها میگیرد و بعضیها هم پس میزند. هیچوقت هم نفهمیده بودم چه چیزی سرنوشتش را تعیین میکند.
شکمم از گرسنگی قاروقور میکرد. خرما وسوسهکننده بود، اما دستم به آن نمیرسید. از آن خیارهای کوچک و کجومعوج هم، تحت هیچ شرایطی، حاضر نبودم بخورم. بیشتر به درد خیارشور میخوردند تا پذیرایی از مهمان. تازه، نمکدانی هم در کار نبود.
کمکم پلکهایم سنگین شد. متوجه شدم شش انگشتی سرش را روی پای من گذاشته و خوابش برده . دیدم دو سه نفر از بچهها همانجا، روی پتوهای کف اتاق، خوابشان برده است و ولو شده اند کف زمین.
سالها بعد هم هیچوقت نفهمیدم آن عمل پیوند موفق شد یا نه؛ دستش گرفت یا بدنش آن را پس زد.
اما آن شب، برای همیشه در خاطرم ماند؛ نخستینباری بود که در سالهای جنگ، از نزدیک با مراسم زیارت عاشورا روبهرو میشدم.
سالها بعد که به آن شب فکر میکردم، احساس میکردم هرکس روایت خودش را از آن ماجرا ساخته بود.
برای جراحی که سالها پیش از کشور رفته بود و حالا در اوج جنگ برای انجام عملی دشوار بازگشته بود، این پیوند میتوانست به تجربهای ارزشمند و پروندهای درخشان در کارنامه حرفهایاش تبدیل شود؛ تجربهای که بعدها با عکسهای قبل و بعد از عمل، در کنگرهها و سمینارهای تخصصی به نمایش گذاشته میشد.
برای متولیان آن مراسم هم، اگر عمل موفق از آب درمیآمد، نتیجه را به اخلاص حاضران، اشکها، دعاها، زیارت عاشورا و عنایت صاحب اصلی مجلس نسبت میدادند و فرصت و ضیافتی بود برای پیشرفت شغلی شان.
و من...
آن شب، میان آن همه گریه، دعا و امید، فقط پسربچهای بودم که از شدت گرسنگی، مدام به سینی شامش فکر میکرد و منتظر بود مجلس هرچه زودتر تمام شود.
شهرام صاحب الزمانی
آنتاریو . اولینز سپتامبر ۲۰۲۵
عکس رسانهای است که گاه بیشتر از هزاران واژه را در یک شات مختصر میکند و لحظهای از زمان و مکان را فریز میکند، عکس به وسیله مهارتهای تکنیکی، موقعیتشناسی و زاویه دید عکاسش، یک برش زمانی و مکانی را جاودان میکند.