هیچ... هوچ... هاچ

وقتی در گوشی تلفن همراهم مسیر پیشنهاد شد، بلافاصله پذیرفتم. مسیر از شرقی‌ترین نقطهٔ شهر تا غربی‌ترین نقطهٔ آن بود. با قیمتی مناسب و در آن ساعت شب که خبری از ترافیک نبود، مبلغ پیشنهادی وسوسه‌کننده به نظر می‌رسید. سر راه به پمپ‌بنزین رفتم تا برای این مسیر نسبتاً طولانی آماده باشم. هنوز نازل را داخل باک فرو نکرده بودم که تلفنم زنگ زد.

ـ کجایی؟ چرا نمی‌رسی؟ دیرمان شده، عجله داریم...

چند جملهٔ دیگر هم گفت که دقیق نفهمیدم چه بود. فقط جواب دادم:ـ چند دقیقهٔ دیگر می‌بینمتان. بعد تماس را قطع کردم و راه افتادم.

وقتی رسیدم، دو پسر جوان سیاه‌پوست، حدود بیست‌وچهار، بیست‌وپنج ساله، جلوی در منتظرم ایستاده بودند. به محض اینکه سوار شدند، بوی خاصی فضای کابین را پر کرد؛ بویی که تا آن روز هرگز تجربه‌اش نکرده بودم.

چند دقیقه بعد که وارد اتوبان شدیم، یکی از آن دو، که زیورآلات کمتری به خودش آویخته بود، با صدای بلند گفت:ـ اگر سریع‌تر بروی، انعام خوبی می‌دهم.

گفتم:ـ محدودیت سرعت دارم، ولی تلاشم را می‌کنم زودتر برسیم. کمی بعد پرسید:ـ اهل کجایی؟

گفتم:ـ ایران.

چند بار با خودش تکرار کرد:ـ ایران... ایران... ایران...بعد با خوشحالی گفت:ـ چه خوب! پس همسایه‌ایم!

همان لحظه که گفت «همسایه‌ایم»، فهمیدم اوضاع کمی غیرعادی است. آن‌قدر در حال‌وهوای خودش بود که حتی به رنگ پوست من هم دقت نکرده بود و با اطمینان می‌گفت همسایه‌ایم.

پرسیدم:ـ شما اهل کجایید؟

گفت:ـ کنگو.

بعد از اینکه به گمان خودش یقین پیدا کرد همسایه‌ایم، با دوستش شروع کردند به پچ‌پچ کردن و با صدای بلند خندیدن. سفیدی دندان‌هایشان در تاریکی شب به چشم می‌آمد. سعی کردم بی‌اعتنا باشم، اما ته دلم دلشوره‌ای افتاده بود که فقط امیدوار بودم این سفر به خیر بگذرد.

هم قیافه و تیپ عجیب‌وغریبشان جلب توجه می‌کرد و هم زیورآلات و زلم‌زیمبوهایی که به خودشان آویخته بودند؛ انگار همه‌چیز خبر از غیرعادی بودن اوضاع می‌داد.

کمی از مسیر اتوبان را که پشت سر گذاشتیم، آقای «همسایه» جلو آمد و سرش را از میان دو صندلی جلو آن‌قدر به من نزدیک کرد که دوباره همان بوی تند و حال‌به‌هم‌زن به مشامم خورد. لبخندی زد و گفت:

ـ می‌شود لطفاً یک آهنگ برای ما پخش کنی؟ انعام خوبی می‌دهم.

هرچند ترجیع‌بند تمام جمله‌هایش همین «انعام خوبی می‌دهم» بود و من تقریباً مطمئن بودم با این همه تأکید، هرگز به وعده‌اش عمل نخواهد کرد، اما اهمیتی ندادم و گفتم:

ـ البته، با کمال میل.

دستم را به سمت مانیتور ماشین بردم و یکی از آهنگ‌ها را پخش کردم.

چند دقیقه گذشت. بعد از چند بار پچ‌پچ و خنده، دوباره سرش را جلو آورد و آهسته کنار گوشم گفت:

ـ این موسیقی مال کجاست؟

گفتم:ـ موسیقی سنتی ایرانی است؛ فارسی. مال همان کشور همسایهٔ شما!

بی‌آنکه به حرفم توجهی کند، باز هم جلوتر آمد؛ آن‌قدر نزدیک که بوی زنندهٔ سر و صورتش دوباره به مشامم رسید.

گفت:ـ می‌شود آهنگ خودمان را پخش کنیم؟ می‌توانم گوشی‌ام را به مانیتور وصل کنم؟

چون می‌دانستم تا مدت زیادی باید همین مسیر مستقیم اتوبان را ادامه بدهم، مخالفتی نکردم.

گفتم:ـ بفرمایید.

کابل را گرفت، سریع گوشی‌اش را وصل کرد و گفت:

ـ بهترین راننده‌ای هستی که تا حالا سوارش شده‌ام.

بعد هم، طبق معمول، دوباره همان وعدهٔ انعام را تکرار کرد.

کمی با گوشی‌اش جست‌وجو کرد، آهنگی پیدا کرد و پخش شد. هنوز ده ثانیه از شروع موسیقی نگذشته بود که آن را قطع کرد و دوباره با دوستش مشغول پچ‌پچ شد. دوستش هم چیزی گفت. چند لحظه بعد، بار دیگر سرش را جلو آورد؛ این بار از قبل هم نزدیک‌تر.

من ناخودآگاه کمی خودم را عقب کشیدم.

آهسته گفت:

ـ می‌دانی... یک مشکلی هست.

پرسیدم:ـ چه مشکلی؟

برگشت، نگاهی به دوستش انداخت؛ انگار منتظر تأیید او بود. بعد دوباره رو به من کرد و گفت:

ـ یه وقت برای تو مشکلی پیش نیاید.

پرسیدم:

ـ برای من؟

گفت:

ـ آره... برای تو.

گفتم:ـ می‌شود بگویی دقیقاً مشکل‌تان چیست؟

ادامه داد:ـ آخه این موسیقی ممنوعه است. به‌جز قبیلهٔ خودمان و چند قبیلهٔ دیگر، تقریباً همه‌جا ممنوع است؛ حتی اینجا!

دلم می‌خواست هرچه زودتر این مسیر تمام شود و فقط به خیر بگذرد. بی‌آنکه مکث کنم، گفتم:

ـ برای من اهمیتی ندارد. راحت باشید.

با شتاب برگشت. هر دو از خوشحالی کف دست‌هایشان را محکم به هم کوبیدند و آن‌قدر بالا و پایین پریدند که ماشینِ در حال حرکت تکان می‌خورد. آهنگ را پخش کرد.

به نظرم چیز خاصی نبود. بی‌خود این‌همه درباره‌اش هیاهو کرده بودند. بیشتر شبیه یک مشت صداهای نامفهوم بود؛ ملودی‌ای با سازهای کوبه‌ای قبیله‌ای و ریتمی که به دلم نمی‌نشست.

من در افکار خودم غرق بودم. حواسم به کیلومتر ماشین و زمان تعویض روغن بود. نباید این بار هم از هشت هزار کیلومتر رد می‌شد. داشتم حساب می‌کردم برای هفتهٔ آینده وقت تعمیرگاه بگیرم که ناگهان دستی محکم روی شانه‌ام نشست.

ـ صدا را بلند کن!

جا خوردم. رشتهٔ افکارم پاره شد. ولوم را بالا بردم.

همان لحظه متوجه شدم آن دو جوان روی صندلی عقب حرکات عجیبی انجام می‌دهند. مچ دست‌هایشان را خم کرده بودند؛ طوری که شبیه گردن قو شده بود. قوها انگار دهان باز و بسته می‌کردند و با هم حرف می‌زدند. وقتی دست‌هایشان را از مچ و آرنج به هم می‌مالیدند، انگار آن دو قو با هم نجوا می‌کردند؛ انگار عاشقانه‌ای خاموش میانشان جریان داشت.

هرچند شش‌دانگ حواسم به جاده بود و مسیر هم نسبتاً خلوت، اما کنجکاوی امانم نمی‌داد. مدام از آینه به صندلی عقب نگاه می‌کردم.

حالا دیگر قوها بی‌پرده همدیگر را می‌بوسیدند.

هم‌زمان، از دل موسیقی صدایی شنیده می‌شد؛ صدایی شبیه نجوای آرام پیرزنی فرتوت که به سختی کلمات را ادا می‌کرد؛ بیشتر شبیه ناله بود تا آواز.

لحظه‌به‌لحظه صدای پیرزن بلندتر می‌شد؛ انگار مرثیه یا دعاهای غمگینی را زمزمه می‌کرد. موسیقی و انعکاس صدای او چنان در هم تنیده بود که فضایی عجیب و وهم‌آلود ساخته بود.

دیگر بی‌خیال نگاه کردن به آینه‌های اطراف شدم و آینهٔ وسط را طوری تنظیم کردم که دید کاملی به صندلی عقب داشته باشم.

آن دو پسر انگار مشغول نوعی آیین مذهبی بودند. حال و هوای خاص خودشان را داشتند. گاهی شانه‌هایشان را به هم می‌مالیدند، گاهی پیشانی‌هایشان را به هم می‌زدند و صدای جلینگ‌جلینگ زیورآلاتشان در موسیقی و نجوای پیرزن گم می‌شد. گاهی هم یکدیگر را می‌بوسیدند و من، مات و مبهوت، فقط نگاهشان می‌کردم.

تا اینکه صدای پیرزن روی سه واژه مکث کرد و مدام همان سه کلمه را با لحنی رازآلود تکرار کرد:

هیچ... هوچ... هاچ...

همین سه واژه، پشت سر هم.

به مرکز شهر و ساختمان‌های بلندش نزدیک شده بودم. صدای «هیچ... هوچ... هاچ...» با شدت در کابین ماشین می‌پیچید و اکو می‌شد.

پسرها چشم‌هایشان را بسته بودند. صورتشان از عرق خیس شده بود و همراه با صدای پیرزن همان سه واژه را تکرار می‌کردند؛ سرهایشان هم با ریتم موسیقی به چپ و راست تکان می‌خورد.

هیچ... هوچ... هاچ...

تعداد ماشین‌ها در اتوبان بیشتر شده بود و ترافیک آرام‌آرام شکل می‌گرفت. ناچار شدم سرعت را کم کنم.

در همین لحظه، پسر دوم خودش را جلو کشید و گفت:

ـ هی رفیق! حواست هست؟ تو هم باید با ما بخوانی!

گفتم:

ـ چی را بخوانم؟

گفت:

ـ بلند بگو... «هیچ... هوچ... هاچ...»

خیلی جدی جواب دادم:

ـ ببخشید، من رانندهٔ شما هستم، نه هم‌بازی‌تان.

گفت:

ـ تو نمی‌دانی... باید بگویی... حتماً باید بگویی...

پرسیدم:

ـ چرا؟

گفت:

ـ به ما گفته‌اند یک غریبه بین ما هست. تا وقتی آن غریبه همراهی نکند، ما وصل نمی‌شویم.

گفتم:

ـ من که معنی این کلمه‌ها را نمی‌دانم. شاید دارم به خودم فحش می‌دهم!

این بار همان پسر اول جلو آمد و گفت:

ـ خواهش می‌کنم همراهی کن. تا حالا راننده‌ای به خوبی تو ندیده‌ام. من انعام خوبی...

حرفش را قطع کردم.

ـ باشد... باشد... می‌گویم... فقط یک لطف بکن.

با هیجان گفت:

ـ چی می‌خواهی؟

گفتم:

ـ فقط معنی این کلمه‌ها را به من بگو.

گفت:

ـ زیاد سخت نگیر. زبان قبیلهٔ ما خیلی قابل ترجمه نیست.

گفتم:

ـ خب، حدودی بگو یعنی چه؟

چند لحظه من‌ومن کرد، بعد گفت:

ـ یعنی... «روحِ ساحره، بلند، در آرامش.»

پرسیدم:

ـ می‌توانم همین جمله را به انگلیسی بگویم؟

تقریباً فریاد زد:

ـ نه! فقط همین را تکرار کن... زود باش!

حوصلهٔ بحث کردن نداشتم. بی‌میل شروع کردم به همراهی با آن‌ها و همان سه واژه را تکرار کردم.

دو، سه، چهار، پنج بار که گفتم، ناخودآگاه دستم به سمت ولوم ضبط رفت تا صدا را بلندتر کنم. همان موقع متوجه شدم صدا از قبل تا آخر زیاد شده است.

هیچ‌کس چیزی از من نخواست. آن دو سرگرم کار خودشان بودند، اما من هم بی‌اختیار سرم را با ریتم موسیقی به چپ و راست تکان می‌دادم.

حالا من، پیرزن، موسیقی و آن دو پسر سیاه‌پوست، همگی با صدای بلند یک چیز را تکرار می‌کردیم:

هیچ... هوچ... هاچ... هیچ... هوچ... هاچ...

عجیب بود... اما حس خوبی داشت.

ترافیک دوباره سبک‌تر شده بود، اما ساختمان‌های بلند مرکز شهر هنوز دیده می‌شدند.

همان‌طور که زیر لب زمزمه می‌کردم، ناگهان متوجه شدم تمام نورهای شهر آبی شده‌اند.

از آینه به عقب نگاه کردم.

پسرها همچنان می‌رقصیدند. سرهایشان را بالا گرفته بودند، چشم‌هایشان به سقف ماشین خیره مانده بود و سفیدی چشم‌هایشان هم رنگی آبی به خود گرفته بود.

احساس کردم هر بار که آن سه واژه را تکرار می‌کنند، دندان‌هایشان برق می‌زند و ستاره‌های ریز آبی‌رنگ از دهانشان بیرون می‌ریزد.

حس کردم دیگر اوضاع طبیعی نیست.

چند بار چشم‌هایم را باز و بسته کردم، اما نه؛ همه‌چیز همان‌طور بود که می‌دیدم.

کم‌کم آن پیچ‌وتاب و رقص به مچ دست‌های من هم رسید. فرمان را ناخودآگاه با ریتم موسیقی به چپ و راست می‌چرخاندم. تازه داشت خوشم می‌آمد.

پسرها کف می‌زدند، می‌خندیدند و حباب‌هایی شبیه ستاره‌های ریز در هوا پخش می‌کردند. دور سرشان پر از ستاره‌های آبی شده بود؛ ستاره‌هایی که چند ثانیه بعد مثل حباب می‌ترکیدند و محو می‌شدند.

دستم را دراز کردم تا مشتی از آن ستاره‌های آبی را از هوا بگیرم.

عین بچه‌ها شده بودم.

آن‌ها می‌خندیدند و من هم بی‌اختیار ریزریز، بعد بلندبلند، بی‌دلیل می‌خندیدم.

ناگهان احساس کردم، میان آن همه آبی، رنگ سرخ تندی هم در فضا جاری شده است.

حالا دیگر پیرزن فقط آن سه واژه را تکرار نمی‌کرد. میانشان جمله‌های دیگری هم می‌گفت. صدایش در فضا می‌پیچید، طنین می‌انداخت و اکو می‌شد.

نورهای قرمز و آبی در هم می‌آمیختند و با سرعت بیشتری جابه‌جا می‌شدند.

ما سه نفر همچنان می‌رقصیدیم و می‌خندیدیم.

نه خبری از مستی بود و نه نشئگی.

فقط تجربه‌ای عجیب بود...

وقتی دوباره به روبه‌رو خیره شدم، انگار پیرزنی عجوزه با لباسی بلند و سفید روی کاپوت ماشین نشسته بود. می‌رقصید و گاهی دست‌هایش و گاهی تمام بدنش را روی شیشه می‌کشید.

آن‌قدر مقابلم می‌جنبید که مجبور می‌شدم سرم را مدام جابه‌جا کنم تا از لابه‌لای دست‌ها و بدنش بتوانم مسیر را ببینم.

اما پیرزن، درست مثل آن دو پسر و حتی مثل خود من، با همان ریتم شانه‌هایش را تکان می‌داد و می‌رقصید.

موهای بلند و سپیدی داشت که نوکشان اندکی حنایی به نظر می‌رسید. باد موهایش را آشفته می‌کرد و گاهی تمام صورتش را می‌پوشاند.

اما چشم‌هایش...

انگار فقط دو حفرهٔ کوچک و سیاه بودند.

چشم داشت، اما نوری در آن‌ها نبود.

در همان حالی که به صورتش خیره شده بودم، احساس کردم منبعی از نورهای قرمز و آبی با سرعت از کنارم گذشت و درست مقابلم ایستاد.

راه بسته شد.

جایی برای عبور نمانده بود.

بی‌اختیار روی ترمز کوبیدم.

در همان لحظه، پیرزن از روی کاپوت جدا شد و به هوا برخاست.

گردنم را بالا گرفتم و دور شدنش را تماشا کردم.

هر لحظه کوچک‌تر شد...

کوچک‌تر...

تا اینکه فقط نقطه‌ای سفید در آسمان باقی ماند.

پسرها هم یکباره ساکت شدند.

چند لحظه طول کشید تا به خودم بیایم.

دقت کردم و تازه فهمیدم ماشین پلیس با چراغ‌های زنندهٔ قرمز و آبی روبه‌رویم ایستاده و مرا متوقف کرده است.

درِ ماشین پلیس باز شد و مأموری به طرفم آمد.

ناخودآگاه دستم رفت و ضبط ماشین را خاموش کردم.

مرد کنار شیشه آمد و با اشاره از من خواست شیشه را پایین بکشم.

هنوز شیشه کاملاً پایین نرفته بود که صدای باز و بسته شدن دری به گوشم رسید.

افسر پلیس سلام کرد و گفت:

ـ حالت خوبه؟ مدارکت رو بده ببینم.

بی‌اختیار گفتم:

ـ هیچ... هوچ... هاچ... هیچ... هوچ... هاچ...

متعجب نگاهم کرد.

ـ ببخشید؟ چی می‌گی؟ مستی؟

گفتم:

ـ نه، مست نیستم. اگر می‌خواهی امتحان کن.

گفت:

ـ نه، فقط پرسیدم. ولی چرا این‌طوری رانندگی می‌کردی؟

با دست به صندلی عقب اشاره کردم.

ـ من راننده‌ام. این دو مسافر ازم خواستن هرچه سریع‌تر برسونمشون. قبول دارم شاید کمی تند رفتم... اما هیچ... هوچ... هاچ...

افسر اخم کرد.

ـ حالت خوبه؟ کسی عقب ماشین نیست.

با تعجب برگشتم.

ـ چرا بابا! همین دو تا جوان کنگویی...

حرفم نیمه‌کاره ماند.

صندلی عقب خالی بود.

تمام بدنم یخ کرد.

فشارم افتاد.

با لکنت گفتم:

ـ اینا... اینا همین‌جا بودن...

به کنسول اشاره کردم.

ـ این گوشی که وصل بود مال اون‌هاست...

نگاه کردم.

هیچ گوشی‌ای وجود نداشت.

فقط کابل اتصال از کنسول آویزان بود و آرام تاب می‌خورد.

از رادیوی محلی، با صدایی آهسته، یکی از آهنگ‌های بیلی آیلیش پخش می‌شد.

افسر دوباره گفت:

ـ مدارکت رو بده.

مدارکم را تحویل دادم.

او مشغول بررسی شد و من دستی به موهای آشفته‌ام کشیدم.

ناگهان یاد گوشی خودم افتادم.

روی صندلی جلو افتاده بود.

همان لحظه، برنامهٔ اوبر سفر جدیدی پیشنهاد داد.

بی‌اختیار دکمهٔ پذیرش را زدم.

مسیری کوتاه، همان حوالی.

افسر پلیس که تمام حرکاتم را زیر نظر داشت، گفت:

ـ برو و برس به سرویست. تصمیم داشتم به خاطر رانندگی مارپیچ متوقفت کنم.

در حالی که هنوز از اتفاقات چند دقیقهٔ قبل گیج بودم و با دهانی نیمه‌باز به صفحهٔ گوشی نگاه می‌کردم، خیلی جدی گفتم:

ـ من که از اول هم به شما گفتم رانندهٔ اوبر هستم.

کمی بعد که برنامه را بررسی کردم، فهمیدم مسافر قبلی سفر را لغو کرده است.

نفسی از سر آسودگی کشیدم.

افسر مدارکم را پس داد و گفت:

ـ برو... ولی بیشتر مراقب باش.

شهرام صاحب‌الزمانی

۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

مجتمع تریو، اورلئان، انتاریو