یک از سی و نه
یک از سی و نه
هوا ابری و گرفته بود و باران با ملایمت در بیشتر نقاط شهر می بارید . مرد پک عمیقی به سیگار زد و تا آنجا که دستش می رسید و نیاز نبود که از روی مبل بلند شود ، پنجره تراس را بازکرد تا از لذت بوی هوای باران زده در غبار به آرامش برسد .
در اوج بی پولی این پاکت هفتم بود که تمام شد و فقط سه پاکت سیگار دیگر برایش باقی مانده بود . خودش هم خوب می دانست که این روزها زیاده روی می کند و خیلی راحت روزی یک پاکت سیگار رانفله می کند .
روی مبل لم داده بود و به وضوح درون آن فرو رفته بود و در افکار خودش اتفاقات اخیر را مرور می کرد . شرایط مملکت به جای خود ، اوضاع واحوال خودش هم شب عید به جای خود . هم نگران آینده خودش بود و هم نگران آخر و عاقبت اوضاع مملکت .
غم ، ترس ، بندرت امید و اغلب نا امیدی مرتب در افکارش جابجا می شدند و با همدیگر بازی می کردند . گاهی یکی دیگری را حذف می کرد و برخی جایگاهشان دایمی بود .در این مدت که اینترنت بطور کامل قطع شده بود ، بیشتر وقت ها کارش همین بود . از پنجره بالکن روبه بیرون ساعت ها مناظر و کوه های اطراف را خیره نگاه می کر!د و سیگار پشت سیگار روشن می کرد . حتی موقع بمباران ها هم از جایش تکان نمی خورد . زل می زد به دود و آتش و خیره تماشا می کرد . آنقدر که یا خسته می شد یا پایش خواب می رفت .
زنگ تلفن همراهش ، رشته افکارش را برید . خوب میدانست که این روزها کسی با او کاری ندارد . گوشی را با بی میلی برداشت . شماره روندی روی صفحه گوشی توجهش را جلب کرد .
با خودش گفت : اوه اوه اوه عجب شماره روندی ! هیچی نباشه حداقل ششصد هفتصد میلیون تومان پولشه !
با عجله سیگار را در زیر سیگاری که مملو از ته سیگار شده بود رها کرد ، سپس سرفه ای کرد و صدایش را صاف کرد و با لحنی توام با احترام ، در حالیکه سعی می کرد خش ظریف و مخملی به صدایش بدهد ، خیلی آرام و کشدار با نهایت ادب و احترام گفت :
: سلام ... بفرمایید .
- خوبی ؟
مرد به محض اینکه صاحب صدا را شناخت ، با عجله دست به سمت سیگار نصفه برد و با بی میلی ادامه داد : بگو
زن دوباره پرسید ،
- خوبی ؟
: ای بابا ... دیگه چی میخوایی از جون من ؟
- نگفتی ... خوبی ؟
: علیک سلام ، هنوزم جواب سلام نمی دی ...
- چرا صدات رفت روی بای دیفالت ؟
: کارت را بگو ... کار دارم .
- نه دیگه فایده نداره ... اون صدا مخملی ات رفت ...
: این شماره مال کیه ؟
- خوشت آمد ازش ؟ شماره خودمه ...
: عههه ... از کی تا حالا از خط های چپر چلاق دوزای ایرانسل رسیدی به این شماره رند همراه اول چند صد میلیونی ؟
- دیگه ... حالا ...
: قشنگ می فهممت ... فکر کنم مهریه گرفتن خوب بهت ساخته ها ...
- چطو ؟
: پولای من بدبختو جمع میکنی میبری میدی شماره رند میخری که چیو ثابت کنی ؟
- اتفاقا واسه همین بهت زنگ زدم ...
: میدونم ... می دونم نوبت قسط بعدی ات نزدیکه و پیش خودت گفتی الان هم وسط این جنگ و بمبارون حتما عیدی و پاداش تپلی از شرکت گرفتم و تو هم میخوایی دوقسط مهریه ات را با هم بگیری ...
ناگهان صدای رعد و برق سنگینی فضا را پر کرد . مرد بلند شد و پنجره را کامل بست
- اوه اوه ... چی بود ؟ بازم سنگر شکن زدن ؟
: نه بابا صدا رعد و برق بود .
- عههه ... مگه بارون میاد اونجا ؟
: آره از صبحه داره بارون میاد ، مگه تو کجایی ؟
- من تهران نیستم .
: آهان ... در رفتید ؟ رفتید دهاتتون ؟
- نخیر آمدم شمال .
: شمال !
- آره شمالم .
: با کی رفتی شمال ؟
- خودم .
: نه با کی رفتی ؟
- ای بابا دوباره گیر دادنت شروع شد ؟
: نه راست میگی ... به من چه اصلا ... خوش بگذره بهتون .
- فقط بهت بگم جات خیلی خالیه .
: خیلی خوشحال نباش ...
- چرا ؟
: اونجا را هم میزنه ... فعلا که داده پیمانکار ، اوت سورس کرده ، پیمانکار همه جا را داره میزنه ... خیلی دلخوش نباش .
- ببین یه موضوعی را می خواستم بهت بگم .
: آهان ... آره ... راستی واسه چی زنگ زدی؟
- خواستم بهت بگم که ...
مرد سریع حرفش را قطع کرد و گفت
: که چی ؟ که زودتر این قسط مهریه ات را بدم ها ؟
چند ثانیه ای هر دو مکث کردند تا اینکه مرد ادامه داد
: ببین هر وقت صدات ناز دار میشه می ترسم ... اتفاقا منم میخواستم یه جورایی بهت بگم که ...
زن سریع حرفش را قطع کرد و گفت
- نه اتفاقا برعکس!
: یعنی چی برعکس ؟
- بخدا خواستم بگم اصلا عجله ای نکن ، اصلا بفکرش نباش
: عجب ... عجب ... نه اینکه تو راست بگی !
- آره بجون تو !
: بجون خودت ...
مجددا چند ثانیه ای مکث برقرار شدتا اینکه مرد دوباره ادامه داد
: آها ... مامانم آمده بخوابت
- خدا بیامرزدش
: گفت یه عمر دهن این بچه را سرویس کردی ، حالا بیشتر از این اذیت اش نکن ؟
- گفتم که خدا رحمتش کنه
: حتما یه جایی بود سر سبز ، لباس سفید ، لب خندون ، یه جوی آب زلالی ،تو ولم کن دیگه
- نه خواب که ندیدم ولی نه بخدا نمی خوام
: عهه نکنه خبریه ؟ از کی تا حالا توی همیشه آویزون بی نیاز شدی ؟
- خبر که زیاده ... ولی ...
: ولی چی ؟ نمی تونی بگی؟
- چرا می گم . حتما یه خبرایی شده که تونستم این خط رند را بگیرم دیگه .
: شوهر جدید ؟ پولدار ؟ مبارکه .
- خفه شو بابا ... گور پدر شوهر ... شوهر دیگه چه کوفتیه . یه بار کردم بسه .
: نه بی شوخی ... یه سبزه پولدار ... فیتنس ... از همونا که همیشه روشون کراش داشتی!
- مرده شور هر چی شوهر ببره ... ولم کن بابا
: پس چی ؟ ... بگو دیگه ...
- دیگه ... رسیده دیگه .
: از کجا ؟ ... آخه چطوری ؟
- حالا دیگه چطوری اش را تو نمی خواد بدونی ، فقط زنگ زدم بهت بگم دیگه به اون اقساط مهریه احتیاج ندارم . یعنی دیگه واقعا نیازی ندارم . توهم که واقعا نداری و قسطی میدادی . اصلا بخشیدم بهت .
: البته که شما همیشه به من لطف داشتین ... میدونی یه عمر ... اما راستش بخشیدن که اینطوری نیست خانم پولداره ! باید بیایی شورای حل اختلاف ، دادگاه خانواده ، دو خط بنویسی و خلاص وگرنه فردا پس فردا اینا را میزنی زمین و دوباره کم پول میشی و فیل ات یاد هندوستان می افته و آویزون من میشی ...
- نه دیگه من هیچوقت کم پول نمی شم .
: چه قاطعانه ... هیچوقت
- آره واقعا ... هیچوقت ... یعنی محاله ممکنه !
: عهههه جالب شد ... محاله ممکنه ؟ چه با تاکید !
- آره دیگه میدونی ، واقعا خدا را شکر . فقط الان این وسط دلم واسه اونایی میسوزه که توی زندگی ام نموندن
: آره دیگه نموندن تا با حرفهات و نیش کنایه هات بیشتر از این تحقیرشون نکنی .
- من همین ام که هستم ... خودت هم خوب میدونی ...
: آره افاده ای و فخر فروش ... می شناسم ات
- پ ن پ ، مثل اون خواهرات زبون باز و چاپلوس شوهر
مرد حرفش را قطع کرد و با صدای بلندگفت
: به خواهرای من چکار داری ؟ از زندگی ام رفتی بیرون ، هنوزم لنگ و پاچه اونا را میگیری؟
- راستی حالشون خوبه ؟ بچه هاشون خوبن ؟
: آره اونا خوب اند ... ممنون ... آخرش نگفتی از کجا بهت رسیده ها؟
- مگه به این الکیاست ؟
: نه بیشوخی ...
- من شوخی باهات ندارم
: خوب بگو از کجا ؟ نکنه به گنج رسیدی؟
زن چند ثانیه ای مکثی کرد و در نهایت ادامه داد
- اووومممم ... یه جورایی آره خو
: زیر لفظی میخوایی ؟ قشنگ بگو دیگه ... اخ ... مسخره .
- نمیشه ... باید حسابی خواهش کنی و منت ام را بکشی تا قشنگ بهت بگم .
: حالا تو یه ذره اش را بگو تا خواهش کردن من بیاد .
زن پس از چند ثانیه سکوت ادامه داد
- اوووومممم ... حدس بزن
: چه میدونم ... چی بگم ؟ ... پسر عموت ... اون زمین های دیباجی ؟
- آفرین ... دهنت سررویس .... باهوشه کی بودی تو آخه عوضی ...
: قشنگ بنال ببینم چی شده؟
- هیچی نشده ... فقط حیف شد که این همه ثروت قسمت تو نشد .
: مرد ؟ رسید به شما؟
- نه زنده است ، جمع کرد رفت ...
: به همین راحتی رفت ؟ کی رفت ؟
- دقیق یادم نیست ... خیلی وقته ... یکساله ... دوساله ... شایدم سه ساله
: یعنی قبل از آخرین دادگاه ما ؟
- بخدا یادم نیست ...
مرد از حالت لم داده و رها شده روی مبل جدا شد و کاملا نیم خیز شد و دستی به پیشانی اش مالید و پرسید
: دهنت سرویس یعنی تو اونموقع اینا را می دونستی عوضی ؟
- نه بخدا ... خدا شاهده همه اینا بعدش اتفاق افتاد ... تاریخ هاش معلومه بیا ببین
: نفهمیدم چی شد ؟ یعنی بخشید بهتون ؟ درست حرف نمی زنی که ....
- نه بابا گوه خورده بخواد ببخشه ... اونم اون !
: قشنگ بنال ببینم چی شد ؟
- درست صحبت کن آقای مدیر !
: درست بگو ببینم ، یعنی اون کارواش بزرگه ، زمین های تنیس ، نمایندگی های ماشین ها ، تعمیرگاه ها ، آپاراتی شبانه روزی ... چی شدن اونا؟
- ولشون کن الان همه اونا جمع شدن !
: خوب آخه چطور میشه ، اگه این از اول مال شما ها بود ، پس چرا این همه سال دست اون بود؟
- مال ما تنها نبود ... مال همه مون بود ... عموها ... پسرعموها ....
: خوب آره میدونم اینو ... پس چرا دست اون بود ؟
- باورت نمی شه اگه بگم بخاطر به متن قاجاری وصیت نامه
: یادمه یه چیزایی ... همه اش هم هی اون برگه را شاخ میکرد واسه همه
- آره دیگه ... همون که توش نوشته بود « اولاد ذکور اکبر»
: قشنگ یادمه ... چه دستخط تحریری قشنگی هم داشت
- آره دیگه خوب منظورش بوده فرزند پسر نوه بزرگ نه فرزند پسر اکبر آقا
: خوب اینو که همیشه همه تون یه عمر می گفتید
- آره دیگه تا ثابت شد به قاضی عمر مون رفت دیگه ، کلی همه مون هزینه دادیم ... پول وکیل و هزار تا کوفت و زهر مار
: قشنگ می تونم حدس بزنم که تو ، دانگ پول وکیل ات را از مهریه هایی که از من می گرفتی می دادی ؟ درسته ؟
- قشنگ حدس نزن ... طلا داشتم فروختم
: تو طلا بفروشی ؟ تو اگر طلا بفروش بودی ... برا اون ماشین لا زرورق که تو مشت ام بود می فروختی ... یادته ؟
- اونموقع دلم نمی خواست ...
: عههه اینطوریه ؟
- آره ... حالا دیگه نمی دونم حسودی ات شد یا کونت سوخت ، یادته مثل دیونه ها پات را توی یه کفش کرده بودی که بهتره جدا شیم ، بهتره جدا شیم
: دیگه تصمیمی بود که اون موقع گرفتیم ... هر دو مون
- چقدر بدم میاد از این جمله که یک پایان تلخ ... کوفت و زهر مار بهتره از یه تلخی بی پایان ه ...
: یه عالمه مشاوره رفتیم تا هر دو مون به این نتیجه رسیدیم
- با اون مشاوره هات ... یه مشت آدم عقده ای که خودشون طلاق گرفته بودن
: مشاوره هایی هم که تو پیشنهاد دادی ... ولش کن حالا دیگه گذشته ... مبارک ات باشه ... خوشحالم برات ... جدی میگم
- من هم برای تو خوشحالم
: واسه من ؟
- آره دیگه ... واسه اینکه مهریه ام را بخشیدم ، شاید جمع کنی یه لگن بهتری بخری ... دیگه کم کم از دست اون ۲۰۶ عذاب راحت شی
: خبر نداری ... اونو پارسال این موقع ه ها بود که فروختم
- عهه واسه چی ؟ اون که جون ات بود ... عمر و نفس ات بود ...
: هوووم ... واسه قسط سوم و چهارمت
- پس الان چی زیر پاته ؟
: خط یازده ... اتوبوس ... مترو ... نهایت اسنپ
- آخی ... دلم سوخت ها
: نسوزه ... خیلی هم خوبه
- آخه ...
: آخه چی ؟
- آخه باورت نمی شه هروقت سوار x1 ام میشم یاد توی لعنتی می افتم ... یادته چقدر با آب و تاب تعریف اون x1 دوستت را می کردی ... بخدا این روزا همه اش انگار تو کنارمی
: بی ام و ایکس یک ... اونم هیچ کس نه و اونم تو ! ... چه گوه خوردنا
- نه والا من که بی ام و شناس نبودم تو از اون موقع انداختی توی کله من ... حالا میخوایی خودت بیا ببین
: بیام ؟ کجا بیام ؟
- گفتم کمه من شمال ام
: کجا ویلا گرفتی ؟
- جایی نگرفتم .
: یعنی چی شمالی و بعد میگی جایی رو نگرفتم !
- ویلای خودممم .
: ویلای خودت ؟
- آره ویلای خودم ... میایی ؟
: بیام ؟ همین این ام مونده که وسط این قیل و داد بیام ویلای تو ! خوبه والا!
- ها ... هنوزم از حرف مردم می ترسی ؟ هنوزم ؟
: نه ... اون که نه ... ولی من الان که نسبتی با تو ندارم
- داری ...
: داشتم ... ولی الان ندارم
- داری باورکن
: چیه اونوقت اون ؟
- بدهکاری !
: دیدی جنبه شو نداشتی ... سه دقیقه نشد به روم زدی
- بدهکار مالی نه ... گفتم که اون تموم شد ... بدهکار عاطفی ...
: عههه ... پس تو چی ؟ فقط طلبکاری ؟
- ببین ول کن اینا رو ... مرخصی بگیر و بیا
: مرخصی ؟
- آره دیگه یه مرخصی بگیر بچسبون به عید تا ببینیم این جنگه چی میشه ... کنار هم باشیم .
: نه دیگه مرخصی لازم نیست
- یعنی چی مرخصی لازم نیست ؟
: جنبه نداری بهت بگم ...
- حالا تو بگو ...
: باید ازم خیلی خواهش کنی
- خوب بگو حالا ... مثلا خواهش کرده شد ...
بیشتر از سی ثانیه سکوت بر قرار شد و زن دوباره پرسید
- خوب بگو دیگه
: تعدیل شدم ...
- وا ... تعدیل شدی ؟ ... توتعدیل شدی ؟
: وا نداره ... همه کارخونه ها را زده ... پتروشیمی ها خوابیدن ...
- خوب آره ... ولی به شما چه !
: خوب پلیمر نیست ... ظرف یکبار مصرف نیست ... شیر و ماست تولید کنیم توی چی بریزیم ؟ کف دستمون ؟
- آها ... آره خوب ... اینم هست ... راست میگی
: از بیست تا مدیر چهارده تا مدیر تعدیل نیرو شدن ، خیلی اوضاع خیطه
- یعنی مدیر بازرگانی را هم تعدیل نیرو کردن ؟ ارجمندی نتونست برات کاری بکنه؟
: ارجمندی دیگه کجا بود. خبر ندار ، اون خودش بعد از جریان مهسا و شلوغی های ۱۴۰۱ جمع کرد رفت انگلیس ... واتس آپ باهاش در ارتباطم البته الان که اینترنت ها قطعه
- پس الان کارخونه دست کیه ؟
: چه فرقی میکنه کارخونه دست کی باشه ... الان که دیگه محصولی نیست که بفروشن ، اصلا تولیدی نیست ، همه خط تولید ها آف شدن ، اصلا اوضاع گوه تو گهی شده که ...
- پس زودتر پاشو بیا اینجا پیش من ...
مرد گوشی را از دست راست به دست چپ اش داد و با دست راست زیر پیراهنی را کنار زد و مشغول نوازش انبوه موهای سینه اش شد و خیلی آرام پرسید
: تنهایی ؟
- آره بخدا تنهام ، باورت نمی شه اگه بگم دو سه روز پیش رفتم حموم خیلی یادت کردم ...
: عههه ... چطور ؟ من که کارام همیشه عذابت میداد ...
- اون که آره ولی خوب ... راستش فقط تو خیلی خوب و عالی پشتم را کیسه می کشیدی
: یعنی الان بیام کیسه بکشم و برگردم ؟
- نه دیونه ... بیا بمون ... بیا با ایکس یک ات یه دور بزن حالت جا بیاد ... روح جلا بیاد ... تو بیا کلی برات تعریف دارم ... بچه ها همه نقد کردن رفتن ... هیچکس ایران نیست ... من تنهام
: آخه محرم نیستیم بهم اونو چکار کنیم ؟
- اولا به کسی ربطی نداره بعدشم تو پاشو بیا ... اونم درستش می کنیم
: دلم میخواد ها ... ولی نه راستش ...
- اونوقت چرررررررااااا ؟
: دوست دارم بیام ولی اینجا هیچکس نیست ، همه رفتن مجتمع را سپردن به من ، یه دزد بیا قشنگ همه را خالی می کنه و میره
- پاشو بیا دیگه عنتر ... شب می بینمت ... این شماره را سیو کن داشته باشی .
همزمان مرد موهای سرش را خاراند طوریکه حجم زیادی شوره سر روی زیر پیراهنش ریخت در همین وضعیت در جواب گفت
: ببین فکر نکنم ... بخدا دلم صاف نیست باهات
- حالا توبیا صاف اش می کنم برات ...
: ببین تو ریدی به همه جونی من ، چیو میخوای صاف کنی ؟
- ببین تقصیر هر دومون بود ... بچه بازی و لج بازی و غرور
: من ریدم توی اون غروری که گوه زد به زندگی و جوانی من
- ولش کن اینا رو ... گذشته دیگه در گذشته ... بیا یه خورده از آینده صحبت کنیم شاید واقعا دوباره خر شدیم و برگشتیم سر خونه و زندگی مون
: برگردیم سر خونه و زندگی مون ؟ خلی ؟ اینهمه جنگیدیم تا جدا شیم
- آره بخدا من یکی که خل ام
: تو را می شناسم اما خوب ... من یکی که خل نیستم
- اگه بدونی ... یه عالمی داره ... حالا تو پاشو بیا و تماشا کن
: واقعا چی فکر کردی ... جواب
- ها ... دوباره جواب مردم ... ای ریدم تو دهن مردم ...
: نه کلی گفتم
- ببین ول کن حالا ... پول اسنپ داری ؟ سریع یه دربست بگیر و بیا . همه چی هم اینجا هست ... هیچی نمی خواد با خودت بیاری ... فقط تیز راه بیفت بیا شام باهم باشیم
مرد گوشی را دوباره با دست راست گرفت و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد
: پول که راستش اونقدر ... اوووم
- باشه باشه ... شماره کارتت همون قبلیه ؟ چهار شماره آخرش ۶۰۲۹ ، اون بانک تجارت را میگم ... الان برات ...
هنوز پرسش زن کامل نشده بود که در کسری از ثانیه صدای انفجار شدیدی آمد ، نور نارنجی رنگ همه جا را فرا گرفت ، شیشه ها خورد شدن و گرد و غبار و آتش و حرارت و دود ، در چشم بر هم زدنی همه جا را فرا گرفت ، بدن مرد تکه تکه شد و هر دست و پای اش به سمت و سویی پرتاب شد و گوشی اش در کنج خرابه ساختمان آرام گرفت ...
زن ادامه داد
- چه رعد و برق شدیدی ، هنوزم داره می باره ... الو صدا نمیاد
و گوشی مرد از حرارت ذوب شد .
شهرام صاحب الزمانی بیست و دوم آپریل ۲۰۲۶ ، مجتمع تری او ، اورلینز
عکس رسانهای است که گاه بیشتر از هزاران واژه را در یک شات مختصر میکند و لحظهای از زمان و مکان را فریز میکند، عکس به وسیله مهارتهای تکنیکی، موقعیتشناسی و زاویه دید عکاسش، یک برش زمانی و مکانی را جاودان میکند.